پیوند سرای نویسندگان، شاعران و هنرمندان سکولار دمکرات ایران

پیوند سرای نویسندگان، شاعران و هنرمندان سکولار دمکرات ایران

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

یک لیوان چای / داستان کوتاه / یلمار سؤدربری* / برگردان: اسد رخساریان

سکوت تمامِ سالن را فرا گرفت. دور و برِ من سوئدی­ ها با شکم ­های گنده و گونه­ های گل­ انداخته نشسته و غرق نوشیدن بودند و استکان­ های خود را به طورِ منظّم به هم می­زدند و برای زدنِ پیکِ آخر هم­دیگر را تشویق می­کردند.


می­گویند، نوشیدنِ مشروباتِ الکلی یا نوشیدنی­ های مشابه در انظارِ عمومی در انگلیس بازی ­کردن با حیثیبتِ اجتماعی خویش است. بله، هر کشوری سنّت ­های خود را دارد. من دیروز به خاطر این که می­خواستم یک لیوان چای در کافه ­ای بنوشم، به دردِسر افتادم ... البته، خودِ کافه که اهمیتی ندارد.
مسئله این است که من در این روزها روی رُمانی دارم کار می­کنم که از دو قسمت تشکیل شده است. در این رُمان، برآنم که به افشاگری پیرامون ریاکاری اجتماعی بپردازم. فقط بخش آخر آن نانوشته مانده است، و من دیروز دورخیز کرده بودم که آن را به پایان ببرم. یعنی دیروز ساعتِ هشت که بیدار شدم، با یک پیراهن، با اشتیاقِ تمام پشت میزِ تحریرم نشستم: "آسمانِ شهر را هم­زمان که بارانِ پاییزی می­بارید، هوای ماهِ اکتبر درهم فشرده بود ..." بیش ­از این چیزی ننوشته بودم که زنگِ تلفن به صدا درآمد. یکی از دوستانم بود، که می­خواست ازم پول قرض کند، مقدارِی ناقابل، دوتا صد کرونی – امّا به آن نیازِ فوری داشت. طبیعی بود که نمی­توانستم به او نه بگویم و باری کسی را هم نداشتم که پول را توسط او برای رفیقم بفرستم، باید خودم می­رفتم. و رفتم.
بیرون از خانه­ ام، یکی دیگر از دوستانم را دیدم، که مشغولِ گشت­ زدن در حومه با درشکه بود و برآن بود که شرکتی بزند و از من پرسید که آیا می­توانم در شرکت او به عنوانِ مدیرِ مالی کار کنم. نمی ­خواستم به او جوابِ رد بدهم، این به نظرم غیرِ دوستانه می­آمد، برای همین با او به خانه برگشتم که صبحانه­ ای بخوریم و سپس در باره­ ی پیشنهادِ او هم صحبت کنیم. پس اولّ صبحانه را خوردیم و بعد به گفتگو نشستیم. ساعت دو بعداز ظهر بود و ما نزدیک بود که به نتیجه­ ی قطعی­ ای برسیم، که همسرم، که به شکلِ غیرِمنتظره ­ای، محلِ سکونتِ مرا پیدا کرده بود، با شتاب خود را به درون افکند و گفت که مادرخوانده ­ام در حالِ موت به سر می­ بَرَد. مادرخوانده ­ام در کونگ­ هولم ساکن است و من مجبورشدم درشکه ­ای بگیرم و به آنجا بروم.
راست بود که مادرخوانده­ ام در حالِ موت به سر می­بُرد، امّا مُردنِ او تا ساعت شش به درازا انجامید. حالا می­توانستم به خانه برگردم و رمانِ خود را به پایان برسانم ... امّا در میدانِ یاکوب، بیرونِ سیلواندر، مثلِ همیشه توقّف کردم که دستکش­ های تازه­ را تماشا کنم، سپس همین که برگشتم که راهِ خود را ادامه دهم، چهره به چهره با رفیقِ سوّم خود رودررو درآمدم، رفیقی که عطای بازکردنِ شرکت را به لقای ­اش بخشیده و می­خواست با من شطرنج بازی کند. او سئوال کرد: آیا مایل هستم که با او ویسکی ­ای بزنم و بعد، شطرنج بازی کنم. بدون این که فکر کنم از او بی­ نهایت سپاس­گزاری کردم، و تازه به یادِ رمان­ ام افتادم که آن را پاک فراموش کرده بودم. امّا حالا به او جوابِ مثبت داده و نمی­توانستم حرف­ام را پس بگیرم که صورتِ ناخوشایندی داشت.
به این ترتیب باهم به خانه­ ی او رفتیم و تا ساعتِ یازده ویسکی خوردیم و شطرنج بازی کردیم. بعد به او شب­ به ­خیر گفتم و با این تصمیمِ خلل­ ناپذیر، که رمان ­ام را به پایان برسانم، به خانه­ ام رفتم – امّا داستان از همین جا آغاز می­شود.
حالا باقی داستان:
تقریباً ده دقیقه تا خانه­ ام فاصله داشتم. نیمه­ ای از راه را آمده بودم، که متوجّه شدم خسته ­ام و کمی خواب­آلود و بدون اراده تصمیم خود را تغییر دادم که اگر به خانه بروم و پشتِ میزِ تحریر بنشینم، شاید نتوانم بنویسم.
به خودم گفتم: "اینجا در دستِ راست، کافه­ رستورانِ خوبی هست. اگر بروم و بنشینم و یک لیوان چای قوی بخورم و بعد به خانه بروم و به نوشتن بپردازم، بخش آخرِ رمان­ ام عالی از آب درخواهد آمد."
و رفتم داخلِ آن کافه.
در آنجا مانندِ همیشه سوئدی­ ها نشسته و "Punsch" نوشاک مخلوط خود را می­نوشیدند. تنها یک میز خالی بود و در وسط سالن قرار داشت. من پشتِ آن میز نشستم.
به یکی از گارسون­ ها گفتم که برای من یک لیوان چایی بیاورد.
سکوت تمامِ سالن را فرا گرفت. دور و برِ من سوئدی­ ها با شکم­ های گنده و گونه­ های گل­ انداخته نشسته و غرق نوشیدن بودند و استکان ­های خود را به طورِ منظّم به هم می­زدند و برای زدنِ پیکِ آخر هم­دیگر را تشویق می­کردند.
امّا همین که من یک لیوان چایی خواستم، تمامِ آن غوغا به خاموشی گرایید.
گارسون با صدای نامطمئنی از من سئوال کرد:
"یک لیوان چایی؟"
گفتم:
"بله، یک لیوان چایی!"
"فقط چایی؟ نان و شراب و آبجو چی؟ و نوشاکِ مخلوط؟"
من دوستانه گفتم: "نه، فقط چایی می­خواهم."
گارسون گفت: "بله، قربان."
همه از هر طرفی به من خیره شده بودند. تا یک دقیقه کسی پیکی بالا نیانداخت.
داشتند در باره­ ی من حرف می­زدند و من بخشی از حرف­ های آن­ها را به گوش گرفتم.
یکی می­گفت:
"یک خارجی دیوانه است طرف."
دیگری می­گفت:
"لعنتی، این همه دورویی، آن هم در زمانه­ ی ما!"
سوّمی می­گفت:
"مست است و می­خواهد خود را سرِ حال بیاورد."
نفر چهارم می­گفت:
"وقتی آدم مست است، چطور می­تواند خود را سرِ حال بیاورد."
گارسون چایی ­ام را آورد و من ضمنِ پرداختِ پولِ چایی یک کرون به او انعام دادم، تا خیال نکند، چون چایی می­خورم؛ پولِ خوردنِ نوشاکِ مخلوط را ندارم.
امّا هرگز آن چایی را ننوشیدم. من کاملاً خاموش نشسته و چایی خود را هم می­زدم و سعی می­کردم که با رفتارِ خود، به آن­ها نشان بدهم، که هیچ برآن نیستم که حالِ خوشِ آن­ها را به هم بزنم. ناگهان دیدم، یک دوستِ خیلی قدیمی از اپسالا، که مدّتِ پانزده سال بود، او را ندیده بوده­ ام، جلوی من ایستاده و با نگاه ­های مات به من و لیوانِ چایی ­ام خیره شده است.
او با برافروختگی درآمد و گفت:
"واقعاً تویی، و برآنی که این کثافت را سر بکشی؟"
من با شرمندگی گفتم: "آره."
"آره، حالا کار تو به اینجا کشیده. وحشتناک است."
من فکر کردم که دارد شوخی می­کند و سعی کردم که جوابی در همین ردیف به او بدهم.
دوست قدیمی من در جواب گفت:
"من فکر می­کنم تو داری با خودت تصفیه حساب می­کنی."
و فهمیدم که او حسابی مانندِ یک گربه مست کرده است.
و پس ­از آن بدون هیچ انگیزه­ ای خودش را متقاعد کرد که از همان اولّین روزِ دوستی­ مان نمی­توانسته مرا تحمّل کند.
او فکر می­کرد که من آدمِ حقّه ­بازی هستم، یا این که اگر درست افکار او را خوانده باشم، در نظر او آدمِ بی­جربزه­ ای بودم.
دوستِ قدیمی من افکار خود را با صدای بلند بر زبان رانده بود و دست آخر چنان فریادی ­کشید که صدای­ اش در تمامِ سالن شنیده شد. همه با اشتیاق به او گوش سپرده بودند تا مدیر رستوران، که مردی بود چهارشانه و با گونه ­های قرمز، پیدای ­اش شد.
او با صدایی که رگه­ هایی از تهدید هم در آن موج می­زد، پرسید:
"چه خبر است؟" و مشتری ­ها را زیرِ نظر گرفت.
همه به من اشاره کرده و یک صدا گفتند:
"آقایی که آنجا نشسته، حالیش نیست، نزاکت یعنی چه."

لحظه­ ای پس ­از آن خود را در خیابان یافتم. حالا آخرِ رمان ­ام چه خواهد شد؟ برآنم که همین امروز آن را تمام کنم.

Hjälamr Söderberg*


پیوند سرا: یلمار سؤدربری به سال 1869 در استکهلم زاده شد. مدتی در اداره گمرک و سپس به عنوان روزنامه نگار کار کرد. نخستین رمانش "انحرافات" به سال 1895 منتشر شد. در 1898، نخستین مجموعه داستان او منتشر شد و سپس دومین رمانش با نام "جوانی مارتین بریک" که در حقیقت زندگینامه‏ی خود اوست، برایش شهرت و موفقیت به همراه آورد "دکتر گلاس" معروفترین اثر سؤدربری است که در سال 1905 منتشر شد

پیش از این، نقد رمان "دکتر گلاس"، توسط اسد رخساریان در پیوند سرا منتشر شده بود.

دکتر گلاس* الگوی چه نوع انسانی و چه فلسفه­ ای است؟ / اسد رخساریان

هیچ نظری موجود نیست: