اما شاملو برای من از مقامی بسیار ویژه برخوردار بود. بالاخره یک روز پس از آن که دیدم شاملو در خوشه اش شعری از کامیار شاپور—که هم مدرسه ای ام بود و هر روز در حیاط البرز می دیدمش، منتشر کرده، دیگر با خود عهد بستم که به سرِ وقت او بروم و ملاقاتش کنم و برایش شعر ببرم. آدرس دفتر خوشه را در کوچه ای منشعب شده از میدان بهارستان داشتم و روزی به آنجا رفتم و خوشبختانه درش باز بود. اما به رغم چند بار آمد و رفتم در برابر درب ورودی، هیچ وقت این جرات را در خود نیافتم که سرزده به سراغ شاعر محبوبم بروم؛ همین تردّد، ملاقات مرا با شاملو چند سال به عقب انداخت و در سرنوشت شعر و نویسندگی ام تاثیر گذاشت.
پیوند سرای نویسندگان، شاعران و هنرمندان سکولار دمکرات ایران
نمایش پستها با برچسب خاطرات. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب خاطرات. نمایش همه پستها
۱۳۹۳ دی ۱۴, یکشنبه
۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه
غلامحسین ساعدی، آخرین روزها در پاریس / مقاله / مهستی شاهرخی
۱۳۹۳ آبان ۱۱, یکشنبه
برای آنکه «به حرمت» بودن سروده است / خاطرات / نسرین میرسعیدی
سیمین بهبهانی، نسرین میرسعیدی
یکی از جلسات عمومی سهشنبه بعد از ظهرهای کانون نویسندگان در
سال 1358بود. با جمعی از دوستان به سخنرانی هفتگی کانون رفته بودم. به گفته های
سخنران گوش میدادم که صدای پایی سرم را به طرف در برگرداند و دیدیم که خانم سیمین
بهبهانی وارد شد و در گوشهای صندلی خالی پیدا کرد و نشست.
اشتراک در:
پستها (Atom)

