پیوند سرای نویسندگان، شاعران و هنرمندان سکولار دمکرات ایران
نمایش پستها با برچسب داستان. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب داستان. نمایش همه پستها
۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه
۱۳۹۴ اسفند ۱۸, سهشنبه
وصفِ فرا رسیدن فصل سیب* / داستان کوتاه / بیژن بیجاری
سیب
بُستانِ بهپا آویختهام
دستور داد که بِکِشَمش بالا. وقتی بغلش کردم، اوّل چند لحظه سرش گذاشت برشانهام.
بعد سرش برداشت و خیره به چشمانم نگریست. لبخندی زد، و بعد، با دستِ راستش، آرام،
گونهام نوازش کرد ــ مثلِ پدری که، گونهی
دُردانهاش مینَوازد.
و منِ مَست، در دل داشتم زمزمه میکردم
خطاب بهسیب بُستانم
که: "مرا ببوس... مرا ببوس برای آخرین بار... "
۱۳۹۴ مهر ۳۰, پنجشنبه
۱۳۹۴ مهر ۲۵, شنبه
۱۳۹۴ شهریور ۳۱, سهشنبه
زندگی در مدرسۀ ابتدایی / داستان / بابک اسماعیلی
چندین سال بود كسی از جا و مکانم اطلاع درستی نداشت. اما وقتی پسر
خُردسالم، آبتین، که تمام این سالها با من بود، به سن مدرسه رفتن رسيد، بايد در انظار آفتابی میشدم. گرچه دلهره داشتم، اما با
خود فکر کردم از حوادثی كه برمن رفته، سالها گذشته است؛
حتمن از میان همكاران سابقم، آنهائی که چوب لای چرخ زندگیام گذاشته بودند، مزدشان را گرفته، و به هر کدام سهم نان و آبداری رسيده بود، و با پايان گرفتن دورۀ دولت کودتا و روی کار آمدن
اصلاح طلبها، از سهمهای بزرگتری هم بهرهمند میشدند، و طبیعتاً با منی که سالها بود خود را
از کار سازمان یافته دور نگه داشته بودم، دیگر كاری نداشتند. اما ته دلم به اين
استدلال، چندان خوشبين هم نبودم. چون هم خودم را میشناختم و هم شنیده بودم، از پس هر نقل مکانِ به موقع و سرِ بزنگاه،
افرادی با لباس شخصی به خانههائی که قبلاً زندگی میکردم، رفته و در بارهام پرس و جو کرده بودند.
۱۳۹۴ شهریور ۲۰, جمعه
ماجراهایِ یک داستانِ کوتاه: زیرِ باران، خیس... / ناصر زراعتی
چهل سال
پیش، اوایل زمستانِ 1354 بود، ماهِ ذیالحجه، که در عربستان، هنگامِ مراسمِ حج، آن
فاجعۀ آتشسوزیِ هولناک رُخ داد، با هزاران کُشته و مصدوم و مفقودالاثر... آن سال،
پدر و مادرِ من هم رفته بودند زیارتِ خانۀ خدا که پدر تنها برگشت. در خبرها
گفته شد حدودِ هزار زائرِ ایرانی کُشته شدند که جنازۀ یکصد و بیست و چهار تنِ از
آنان هرگز یافته نشد. یکی از آنها مادرِ من بود که چهل و شش سال داشت.
۱۳۹۴ مرداد ۲۷, سهشنبه
گاه شماری دو رویداد همزمان / داستان کوتاه / فریده شبانفر
کوچههای پیچ در پیچ و خاک آلود در میان دیوارهای کاهگلی و خانههای "محلۀ عودلاجان" میخزیدند. هوا تاریک بود و هنوز چندتایی ستاره با صبح میجنگیدند.
رهگذری در راه دیده نمیشد و حتی سحرخیزان نمازخوان هم، هنوز پا برخاک کوچهها نگذاشته
بودند. تنها صدا، هیاهوی باد سردی بود که در پیچاپیچ دالانها گذر میکرد.
۱۳۹۴ مرداد ۲۱, چهارشنبه
۱۳۹۴ فروردین ۴, سهشنبه
گلچهره / رمان / نوشتۀ بابک اسماعیلی
"گلچهره"، که
نویسنده اش، بابک اسماعیلی، آن را رمان می خواند، کار جدیدی، در زمینۀ داستان نویسیِ امروز فارسی است.
بدون تردید، نویسنده، تحت تأثیر و به تقلید از آثار عبدالرحیم طالبوف، روشنفکر پیش از عصر مشروطیت، اثر خود را نگاشته است. روشنفکری که با نگارش کتاب های روشنگرانه از جمله "مسالک المحسنین" و "کتاب احمد"، بر بسیاری از مشروطه خواهان تأثیر گذاشت.*
بدون تردید، نویسنده، تحت تأثیر و به تقلید از آثار عبدالرحیم طالبوف، روشنفکر پیش از عصر مشروطیت، اثر خود را نگاشته است. روشنفکری که با نگارش کتاب های روشنگرانه از جمله "مسالک المحسنین" و "کتاب احمد"، بر بسیاری از مشروطه خواهان تأثیر گذاشت.*
۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه
۱۳۹۳ آذر ۲۴, دوشنبه
روزی که برادرم به دنیا آمد / داستان کوتاه / مهرنوش مزارعی
آقاجون قبلاٌ کارمند شهرداری شیراز بود. نمیدانم
چطوری بخشدار این شهر شد. شهر کوچک عرب نشینی در کنار خلیج فارس به نام کنگان. يكروز
یک کامیون باری بزرگ اجاره کرد و تمام وسایل خانه را ریخت توی آن و ما را با خودش
آورد به اين کنکان. آقاجون و مامان که هفتماهه حامله بود، با راننده و شاگرد
راننده جلوی ماشین نشستند و من و سیمین پشت ماشین روی بارها.
۱۳۹۳ آذر ۱۸, سهشنبه
زندگی در کوچۀ آبانِ غربی / داستان کوتاه / بابک اسماعیلی
به دستور دولت
ناگهان و بدون خبر قبلی سه روز پشت هم تمام کشور تعطیل میشود. ادارۀ پست مرسولات
پستی را به جای اینکه چهل و هشت ساعته تحویل دهد نود و شش ساعته تحویل میدهد.
برای اینکه به یک ایمیل جواب دهی دو سه روز باید صبر کنی تا شاید سرعت اینترنت به
اندازهای باشد که بتوانی وارد سایت یاهو شوی. قيمتها يك شبه ممكن است دو سه يا صد برابر شوند.
۱۳۹۳ آذر ۴, سهشنبه
۱۳۹۳ آبان ۲۷, سهشنبه
کلوپ بیلیارد آرزو / داستان کوتاه / خسرو دوامی
من و قدرت، از کودکی هم محل وهم کلاس بودیم. قدرت تنها فرزند پدر و مادری پیر بود و از همان سال های اول دبیرستان سیاسی شد. گاهی کتابی، جزوه ای به کلاس می آورد، گاهی هم در تظاهرات یا اعتصابی شرکت می کرد. کلاس دهم بودیم، اواخر سال تحصیلی، چند لباس شخصی، قدرت را جلو درِ دبیرستان، به جرم پخش نشریات چپی ها دستگیر کردند.
۱۳۹۳ آبان ۱۴, چهارشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)











.jp%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87g.jpg)

