پیوند سرای نویسندگان، شاعران و هنرمندان سکولار دمکرات ایران

پیوند سرای نویسندگان، شاعران و هنرمندان سکولار دمکرات ایران
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

یک لیوان چای / داستان کوتاه / یلمار سؤدربری* / برگردان: اسد رخساریان

سکوت تمامِ سالن را فرا گرفت. دور و برِ من سوئدی­ ها با شکم ­های گنده و گونه­ های گل­ انداخته نشسته و غرق نوشیدن بودند و استکان­ های خود را به طورِ منظّم به هم می­زدند و برای زدنِ پیکِ آخر هم­دیگر را تشویق می­کردند.

۱۳۹۴ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

وصفِ فرا رسیدن فصل سیب* / داستان کوتاه / بیژن بیجاری


سیب­ بُستانِ به­پا آویخته­ام دستور داد که بِکِشَمش بالا. وقتی بغلش کردم، اوّل چند لحظه سرش گذاشت برشانه‎‌­ام. بعد سرش برداشت و خیره به ­چشمانم نگریست. لبخندی زد، و بعد، با دستِ راستش، آرام، گونه­ام نوازش کرد ــ مثلِ پدری که، گونه­ی دُردانه­اش مینَوازد. و منِ مَست، در دل داشتم زمزمه می­کردم خطاب بهسیب ­بُستانم که: "مرا ببوس... مرا ببوس برای آخرین بار... "


۱۳۹۴ مهر ۳۰, پنجشنبه

چهار ولگرد دیوث / داستانک / پرتو نوری علا


در تاریکیِ شب، با دیدن ماشین سفید رنگِ تویوتای 4WD که جوانها آن را ماشین "چهار ولگرد دیوث"، میخواندند، انگار قلبم از جدار سینهام کنده شد و فروریخت. چند مرد ریشو و زنی پوشیده در حجابِ حزب‎الهی، در ماشین نشسته بودند.

۱۳۹۴ مهر ۲۵, شنبه

اول اکتبر / داستان / مهندس فرشید خیرآبادی

مشکلِ این جا همین است؛ تعلیق. این جا که بودی با هم حرفش را میزدیم و تو همیشه به تعلیق که میرسیدیم نمیفهمیدی و من خوب میفهمیدم که چگونه نگه میدارند مرا پشت درهای تا همیشه بسته، چرا که ما خودی نیستیم هیچ کجا؛ چرا که ما کسی را نداریم در هیچ جایگاه.

۱۳۹۴ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

زندگی در مدرسۀ ابتدایی / داستان / بابک اسماعیلی

چندین سال بود كسی از جا و مکانم اطلاع درستی نداشت. اما وقتی پسر خُردسالم، آبتین، که تمام این سالها با من بود، به سن مدرسه رفتن رسيد، بايد در انظار آفتابی میشدم. گرچه دلهره داشتم، اما با خود فکر کردم از حوادثی كه برمن رفته، سالها گذشته است؛ حتمن از میان همكاران سابقم، آنهائی که چوب لای چرخ زندگیام گذاشته بودند، مزدشان را گرفته، و به هر کدام سهم نان و آبداری رسيده بود، و با پايان گرفتن دورۀ دولت کودتا و روی کار آمدن اصلاح طلبها، از سهمهای بزرگتری هم بهرهمند میشدند، و طبیعتاً با منی که سالها بود خود را از کار سازمان یافته دور نگه داشته بودم، دیگر كاری نداشتند. اما ته دلم به اين استدلال، چندان خوشبين هم نبودم. چون هم خودم را میشناختم و هم شنیده بودم، از پس هر نقل مکانِ به موقع و سرِ بزنگاه، افرادی با لباس شخصی به خانههائی که قبلاً زندگی میکردم، رفته و در بارهام پرس و جو کرده بودند.

۱۳۹۴ شهریور ۲۰, جمعه

ماجراهایِ یک داستانِ کوتاه: زیرِ باران، خیس... / ناصر زراعتی


چهل سال پیش، اوایل زمستانِ 1354 بود، ماهِ ذیالحجه، که در عربستان، هنگامِ مراسمِ حج، آن فاجعۀ آتش‌سوزیِ هولناک رُخ داد، با هزاران کُشته و مصدوم و مفقودالاثر... آن سال، پدر و مادرِ من هم رفته بودند زیارتِ خانۀ خدا که پدر تنها برگشت. در خبرها گفته شد حدودِ هزار زائرِ ایرانی کُشته شدند که جنازۀ یک‌صد و بیست و چهار تنِ از آنان هرگز یافته نشد. یکی از آن‌ها مادرِ من بود که چهل و شش سال داشت.

۱۳۹۴ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

گاه شماری دو رویداد همزمان / داستان کوتاه / فریده شبانفر

کوچه‎های پیچ در پیچ و خاک آلود در میان دیوارهای کاهگلی و خانه‎های "محلۀ عودلاجان" می‎خزیدند. هوا تاریک بود و هنوز چندتایی ستاره با صبح می‎جنگیدند. رهگذری در راه دیده نمی‎شد و حتی سحرخیزان نمازخوان هم، هنوز پا برخاک کوچه‎ها نگذاشته بودند. تنها صدا، هیاهوی باد سردی بود که در پیچاپیچ دالان‎ها گذر می‎کرد.

۱۳۹۴ مرداد ۲۱, چهارشنبه

اَکلِ میّت / داستان کوتاه / ناصر زراعتی

استاد نَفَسِ آخر را که کشید، ما شاگردان همه بالاسرش بودیم. هنوز چشمهاش را نبسته بودیم که زنگِ درِ خانه بهصدا درآمد. یکیمان رفت در را باز کند. پلک‌هاش را بسته بودیم و داشتیم دست‌هایِ بیجانش را که هنوز کاملاً سرد نشده بود، رویِ سینه‌اش می‌گذاشتیم که صداها را شنیدیم:
ـ لاالله الا الله!

۱۳۹۴ فروردین ۴, سه‌شنبه

گلچهره / رمان / نوشتۀ بابک اسماعیلی

سخن سردبیر:
"گلچهره"، که نویسنده اش، بابک اسماعیلی، آن را رمان می خواند، کار جدیدی، در زمینۀ داستان نویسیِ امروز فارسی است.
بدون تردید، نویسنده، تحت تأثیر و به تقلید از آثار عبدالرحیم طالبوف، روشنفکر پیش از عصر مشروطیت، اثر خود را نگاشته است. روشنفکری که با نگارش کتاب های روشنگرانه از جمله "مسالک المحسنین" و "کتاب احمد"، بر بسیاری از مشروطه خواهان تأثیر گذاشت.*

۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه

تکه ای از رمانِ " از آينه بپرس نام نجات دهنده ات را " / بابک اسماعیلی

رمان، رمان حادثه هاست.
لا به لای فسادی كه سال هاست جامعه ی ايرانی به آن دچار است، عشق و تغيير و تحولات اجتماعی مثل گل نيلوفری در مرداب شكوفا ميشود.
رمان در تعليق به پايان می رسد.

۱۳۹۳ آذر ۲۴, دوشنبه

روزی که برادرم به دنیا آمد / داستان کوتاه / مهرنوش مزارعی

آقاجون قبلاٌ کارمند شهرداری شیراز بود. نمی­دانم چطوری بخشدار این شهر شد. شهر کوچک عرب نشینی در کنار خلیج فارس به نام کنگان. يك‌روز یک کامیون باری بزرگ اجاره کرد و تمام وسایل خانه را ریخت توی آن و ما را با خودش آورد به اين کنکان. آقاجون و مامان که هفت‌ماهه حامله بود، با راننده و شاگرد راننده جلوی ماشین نشستند و من و سیمین پشت ماشین روی بارها.

۱۳۹۳ آذر ۱۸, سه‌شنبه

زندگی در کوچۀ آبانِ غربی / داستان کوتاه / بابک اسماعیلی

به دستور دولت ناگهان و بدون خبر قبلی سه روز پشت هم تمام کشور تعطیل می‌شود. ادارۀ پست مرسولات پستی را به جای اینکه چهل و هشت ساعته تحویل دهد نود و شش ساعته تحویل می‌دهد. برای اینکه به یک ایمیل جواب دهی دو سه روز باید صبر کنی تا شاید سرعت اینترنت به اندازه‌ای باشد که بتوانی وارد سایت یاهو شوی. قيمت‌ها يك شبه ممكن است دو سه يا صد برابر شوند.

۱۳۹۳ آذر ۴, سه‌شنبه

سفیدِ سفید، مثل برف / داستان کوتاه / فریده شبانفر


کشتزارهای خفته زیر برف، سفیدِ سفید، خود را سینه خیز به دورا دور، تا پای تپه ها کشانده بودند. سفیدیِ یک دستِ دشت و دَمن چشم را میزد. گاه اینجا و آنجا شاخه های خشک گونی سر از برف بیرون می آورد. ماشین آهسته روی جادۀ خلوت و در سکوت سنگین روز برفی  پیش میراند.

۱۳۹۳ آبان ۲۷, سه‌شنبه

کلوپ بیلیارد آرزو / داستان کوتاه / خسرو دوامی


من و قدرت، از کودکی هم محل وهم کلاس بودیم. قدرت تنها فرزند پدر و مادری پیر بود و از همان سال های اول دبیرستان سیاسی شد. گاهی کتابی، جزوه ای به کلاس می آورد، گاهی هم در تظاهرات یا اعتصابی شرکت می کرد. کلاس دهم بودیم، اواخر سال تحصیلی، چند لباس شخصی، قدرت را جلو درِ دبیرستان، به جرم پخش نشریات چپی ها دستگیر کردند. 

۱۳۹۳ آبان ۱۴, چهارشنبه

جنگلِ خیس / داستان کوتاه / بیژن بیجاری

نَم نَم، با نَم نَمِ باران و همراه ِ آن غروب جمعۀ پاییزی، شروع کرده بودم: لعنت به باغ وحش. لعنت به قفس. لعنت به هرچه طاووس. زنده باد قورباغه­ ها. لعنت به آهوها. زنده باد مارمولک ها.
"پری" پرسید:
ــ "شعار می­دی استاد! با همین لیوان اوّل و بد مستی؟ چی شده مگه؟"