پیوند سرای نویسندگان، شاعران و هنرمندان سکولار دمکرات ایران

پیوند سرای نویسندگان، شاعران و هنرمندان سکولار دمکرات ایران
‏نمایش پست‌ها با برچسب اشعار اسماعیل وفا یغمائی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اشعار اسماعیل وفا یغمائی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ فروردین ۲۹, یکشنبه

جهان آفرین، شیطان و خدا / اسماعیل وفا یغمائی

بخشی از لوحه سومری در مورد توفان نوح 
زی سودرا در کنار همان دیوار ایستاده بود که ندایی شنید:
«در کنار دیوار و در سمت چپ بایست
رازی با تو در میان می نهم، گوش دار؛
به سخنان من گوش فرا ده:
طبق ... ما، توفانی مراکز پرستش را واژگون می کند، 
و نسل بشر را به نابودی می کشد . ..؛ 

            پیکرۀ گیلگمش در موزۀ لوور پاریس

۱۳۹۴ مهر ۲۰, دوشنبه

زمزمه ای با «مرضیه» / شعر / اسماعیل وفا یغمائی

در پنجمین سالگرد سفر آن عزیز

نیستی تو! سنگ گوری، گمشده
درگوشه ای از
            کهکشان
                درکهکشان
                        تا کهکشانها


۱۳۹۴ شهریور ۱۵, یکشنبه

چهار رباعی / شعر / اسماعیل وفا یغمایی

رباعیات

زاهــد تو و بر جبیــنِ  تو داغ خـــدا 
سجاده ومُهر وسبحه و ذکر و دعا
ســجاده من تنــی اســت زیبــا امـا
که داغ لبش بجــاست روی لب ما 

۱۳۹۴ شهریور ۴, چهارشنبه

العشق و اکبر / شعر / اسماعیل وفا یغمائی


دوراز نگاه وُ چشم تو در قلب من عیان
لب، تشــنۀ تنت، تنم ای  آرزوی  جان

دراین هوارخون وُجنون هرچه بود رفت
بر باد وُ می‎وَزد  به  لبـانِ  تـو همچنـان 

۱۳۹۳ مهر ۲, چهارشنبه

سرود مهرگانى / شعر / اسماعيل وفا يغمائى


پيش ازآن كه ابر نكبت و سوگ بر ايران بارش آغاز كند و علفهاى تاريك و هرز امكان رشد پيدا كنند، سرزمين ما سرزمين جشنها و شادى ها بود.

۱۳۹۳ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

لبان تلخ تو / شعر / اسماعیل وفا یغمائی


کنون که باده و پیمانه هر دو بر لب ماست
لبان تلخ تو مجموع شهد کندوهاست
بگو به شیخ برو با خدای خود که مرا
لب حبیب نشان وجود بار خداست

۱۳۹۳ شهریور ۱۷, دوشنبه

با داعشیان، شعر، اسماعیل وفا یغمائی

این قصیده را به 
دکتر اسماعیل خوئی و شهامتش 
در بیان حقیقت تقدیم میکنم.
عمرش دراز باد

نفرین به الله و اکبر، 
 الله و اکبر گر این است
یزدان گراین است، 
ابلیس، شایسته ی آفرین است

۱۳۹۳ شهریور ۶, پنجشنبه

خارجه نشین، شعر، اسماعیل وفا یغمائی


شکسته حال و خسته
چشمهایش، نیمه باز و نیمه بسته
کوله ای فرسوده روی دوش
چه تنها میرود، این مرد، این زن
عابر غمگین ترین، تاریکتر، خلوت ترین برزن.
**
نمی داند کسی او کیست، میدانند برخی و نمیدانند
که روزی یا شبی ، در آخرین روز بهار آغاز تابستان
فکندش تند بادی نا بجا و نا بهنگامش
بدینجا! از کجا؟ از گوشه ای بس دور و دیر از بی نشانستان.
**