پیوند سرای نویسندگان، شاعران و هنرمندان سکولار دمکرات ایران

پیوند سرای نویسندگان، شاعران و هنرمندان سکولار دمکرات ایران

۱۳۹۴ بهمن ۱۴, چهارشنبه

خاطرات اقدس منوچهری (نوری علا) / بخش اول: دوران کودکی / شماره ۵ / پایان بخش اول

من شاگرد بسیار زرنگی بودم و مدیر و معلم، همه امیدوار بودند که شاگرد اول امتحانت نهائیِ کلاس ششم، از مدرسه ما، و من باشم. تعداد شاگردهائی هم که برای دادن امتحان نهائی انتخاب شدند، بیش از ۶ یا ۷ نفر نبودیم. یکباره فهمیدیم که این امتحانات نهائی در مدرسه دارالفنون برگزار می شود. وارد دارالفنون که شدیم؛ دنیائی متفاوت دیدیم.  اینجا اتاق‎ها که به نام ژوری معروف بود با کلاس ما زمین تا آسمان فرق داشت! ترس بَرمان داشت....

خاطرات اقدس منوچهری (نوری علا) دُخت فرهنگ کهن ایران
دست نوشته‎‎ها

انتشارات سندباد
لس آنجلس، کالیفرنیا
Sinbad Publications©2016
کلیۀ حقوق برای انتشارات سندباد و نشر الکترونیکی پیوند سرا محفوظ است
نقل برخی قسمت‎ها با ذکر مأخذ آزاد است

رفتن‎ به مکتب‎خانه 

بعد از فوت مادر بزرگ پدری‏ مان، من و خواهر بزرگم عزیز را به یک مکتب‎خانه زنانه گذاردند. عزیز ۹ ساله و من ۷ سال داشتم. عزیز خیلی کم به مکتب می‎آمد چون مریض بود. اما من مدتی مکتب رفتم. معلم، زن بد صورت و بد اخلاقی بود و به ما فقط قرآن یاد می‎داد و من تا آخرین سوره، همه را نزد او خواندم. یادم می‎آید سوره قُریش را درس داد که اولش با لِایلَافِ قُرَیش شروع می‎شد. من از امروز عصر تا فردا صبح نیز آن سوره که کوچک هم هست را یاد گرفتم الای اولش را! صبح وقتی که می‎خواستم به مکتب بروم، به مادرم که داشت لب حوض دستش را می‎شست گفتم: اعظم! اولِ سوره چه بود؟ گفت لِایلَافِ قُرَیش.

من در تمام راه آن را خواندم تا به مکتب رسیدم. اتاق درس ما در دالان خانه بود و از دالان یک پله میخورد و به اتاق می‎رفتیم. وارد شدم، تا سلام کردم آیه از یادم رفت، از دختران بزرگتر و با سوادتر پرسیدم بهم گفتند. باز آنقدر تکرار کردم تا نوبت به من رسید. معلم گفت: بخوان! همین که گفتم بسم‎الله الرحمن الرحیم. آیه را فراموش کردم و ساکت ماندم! هرچه گفت بخوان! یادم نیآمد. بالاخره تَرَکه بلندی داشت که شاگردان را با آن ترکه میزد. تا ترکه را بلند کرد که به من بزند چنان خودم را عقب کشیدم که از پشت به دالان خانه افتادم. سر و پشتم درد گرفت و بنای گریه را گذاردم. معلم دستپاچه شد آمد و مرا با ملاطفت بالا برد و این اولین بار بود که درعمرم می‎خواستم چوب بخورم که بعد از افتادن در دالان معاف شدم.

بعد سر سوره وِیل لِکُل که بچه‎ها به مسخره به آن می گفتند: یه مرغ کُلَ (بنظرم یعنی یک مرغ پا کوتاه)، من چیزی برای معلم نبردم و اما سر دعای "أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء"، یک کله قند برایش بردم. او کله قند را با حالت تمسخر و استهزاء به همسایه‎ها نشان داد و گفت ببینید به سورۀ عمه رسیده فقط یک کله قند برای من آورده. آن روز آن معلم خرفت، مرا کلی خجالت داد و من‎نمی دانم دیگران مگر برایش چه می‎بردند؟ من اصلاً تا آنروز که خودم کله قند را بردم، ندیده بودم که شاگردی برایش چیزی آورده باشد! و من پس از این جریان دیگر به مکتب نرفتم.

پدرم خودش در خانه به من و سایر بچه‎ها قرآن آموخت تا جائی که من چنان قرآن را یاد گرفتم که با پدرم مقابله می کردم! یعنی یک قرآن پدرم در دستش می گرفت، یکی هم من. او می‎خواند من گوش می‎دادم و من می‎خواندم او گوش می‎داد و هرگاه یکی از این دو قرآن مثلا ً زیر و زِبَرش با هم جور نبود باز با قران دیگری هم تطبیق می‎کرد وغلط املائی قرآن را می‎گرفت (قرآنی که مال پدرم بود وحالا نزد فرزند ارشدم پیام (اسماعیل) عزیزم میباشد در حواشی خط پدرم بسیار دیده میشود و در تصحیح املاء و زیر و زبر و هر جا که بایستی تصحیح یا حذف شود پدرم به خط خودش نوشته است).

غیر از قرآن، من از روی رسم المشق، مشق می‎کردم و کتابی، البته نه کتاب، دفترچه مانندی بنام تَرَسُل۲۲ داشتم که با خط شکسته نوشته شده بود و خیلی خواندنش مشکل بود. به دستور و تعلیم پدرم از روی آن خط شکسته هم می‎نوشتم، کتاب حافظ را هم می‎خواندم.

بی‎کاری پدر و آغاز عبادت‎های او

پس از ازدواج عمه‎ام و رفتنش از خانه، من تنها و خانه نشین شدم و یکی دو سالی هم پدرم بی‎کار بود که یادم می‎آید گه گاه سمساری به خانه می‎آوردند و خُرد خُرد تعدادی از اثاث خانه را می‎فروختند. پدرم در اثر بی‎کاری، روی به عبادت آورد و کارش شده بود خواندن قرآن و نماز و روزه‎داری و مرا هم در تمام این جریانات پا به پای خودش می‎کشاند.

او هر شب به مسجد همّت آباد که نزدیک منزل‎مان بود می‎رفت و مرا هم می‎برد! و به قسمت زنانه می‎فرستاد. ابتدا زن ها از من سئوال می‎کردند که آیا تو نماز جماعت بلد هستی؟ وقتی می‎دیدند که من بلدم، مرا هم داخل خودشان در صفوف نمازگذاران جای می‎دادند. این مسجد پیش‎نمازی داشت به نام شیخ ابوتراب، که پدرم چندی او را با زنش آورد و در بیرونیِ منزل جا داده بود. زنش می‎گفت شیخ مرا پنهان از زن اول خود که صاحب چند فرزند است گرفته. حالا عقدی یا صیغه نمی‎دانم. 

پس از او پیش‎نماز دیگری به نام سید نورالدّین به مسجد ما آمد. من بارها که پدرم به مادرم می‎گفت دلم می خواهد این سید، عزیز و اقدس را برای دو پسرش خواستگاری کند، و بدون آن که چیزی بدهم یا بگیرم با این سیّد نورانی وصلت و خویشی پیدا کنم! زمانی که من با پدرم به مسجد می‎رفتم هر دو پسر سیّد را دیدم. پسر بزرگتر مُعَمم بود و آقاتر، عبائی و کفش و عمامه‎ای، ولی پسر کوچکتر همیشه سر برهنه با یک قبای بلند و یک کفش پاشنه خوابیده لخ و لخ کنان، اغلب نان خریده بود با یک کاسه ماست به خانه می‎بُرد و من پیش خودم فکر می‎کردم آن که بزرگتر و آقاتر است، خُب مال عزیز می‎شود، و این که هیچ ندارد و لخ و لخ می‎کند مال من!! و غصه می خوردم! 

شب‎های قَدر

پدرم در شب‎های قَدر ماه رمضان، بزرگ و کوچک را سحر از خواب بیدار می‎کرد که قرآن سَربگیریم، بزرگترین قرآن را (قرآن خیلی خوش خط و بزرگ که چقدر دعا و طلسم برای خوشبختی و شفای بیماران در صفحات اول و آخر قران نوشته شده با معنی، متعلق به مادرم بود (نمی‎دانم بعد از مرگ او چه شد) خودش سرمی‎گرفت و قرآن پدرم که نزد پیام است را مادرم سرمی‎گرفت. عزیز و من و آقا هم قرآن‎ها را به تناسب سنّ‎مان دست می‎گرفتیم. تنها حسن که کوچکترین بود، و حتی شب‎ها در بغل مادرمان می‎خوابید، از قرآن خواندن معاف بود. اما در همین ماه رمضان خداوند دختر دیگری به مادرم داد بنام صغری فصیحه‎الزمان. حسن را از مادرم دور کردند، چون مادر باید فصیحه را شیر می‎داد.

یکروز صبح مادرم دید، حسن که از قران سر گرفتن ما کلماتی را یاد گرفته بود، با همان زبان شیرین ۴ سالگی کنار اتاق نشسته و دارد پلوی سحری را که برای صبح او گذارده بودند می‎خورد و مرتب دستش را به آسمان بلند می‎کند و می‎گوید: خدایا، ترا به حَچَنت، به اُچینت، این بچه را بُکش! آری بمیرم از برای حسنم دیده بود بچه دیگری جایش را در بغل مادرش گرفته خدا را به حسن و حسین‎اش قسم می‎داد که آن بچه را بکشد!

فروش خانۀ خان‎عمو

بعد از مرگ مادر بزرگم، عمه‎ام که شوهر داشت، عموی وسطی‎ام هم غیبش زده بود. خان عمویم هم ماهی سه چهار بار بیشتر پیدایش نمی‎شد، مانده بود پدر ما و عموی کوچک‎مان. در همین ایام، ناگهان خان عمویم پیدا شد. می‎گفتند او از طرف حکومت، مامور وصول مالیات بوده و همیشه با اسب به شهر می‎آمد و در تَرک اسبش‎اش یک خورجین مملو از پول نقره داشت که به اداره دارائی که آن زمان، مالیه می‎گفتند، می‎برد و تحویل می‎داد. خان‎عمویم از آن دو عموی دیگرم به مراتب بهتر و خوشروتر و مهربان‎تر و دست و دلبازتر و شیک پوش‎تر بود. اما سوادِ عموی کوچکم بعد از پدرم از دو برادر دیگر بیشتر بود و شاید چون از نظر سنی از پدرم کوچکتر بود از برادرش حرف شنوی داشت و دنبال درس و مدرسه رفت.

 با آمدن خان عمو به شهر، معلوم گشت که قصد فروش منزلی که ما در آن می نشستیم را دارد. خان عمو، کل منزل را با بیرونی، به‎مبلغ ۳۵۰ تومان فروخت.

خانه جدید ما در مشیرالسلطنه

ساعت مشیرالسلطنه

پس از فروش خانه، پدرم باغ بسیار بزرگی واقع در خیابان سلیمان خان روبروی خیابان بلورسازی و ساعت مشیرالسلطنه۲۳، به مبلغ ماهی ۸ تومان اجاره کرد و ما را به آنجا برد. در سمت راست این خیابان اول یک باغ بزرگ بود که به باغ گَبرها۲۴ معروف بود. بعد باغی که ما اجاره کردیم و در آن ساختمان شیکی بود که می‎گفتند کلاه فرنگی۲۵. 

عمارت کلاه فرنگی
در ایامی که در این باغ بودیم، زنانی از دوستان و آشنایان، فامیل یا حتی کاسب محل، برای خواستگاری از من، به خانه‎مان می آمدند. پدرم چندتائی از آنان را به این خاطر که دخترم هنوز کوچک است رد کرد (که خدا بیامرزدش)، برخی را در همان دفعه اولِ آمدن، به این دلیل که در شأن او و خانواده‎اش نبودند، جواب گفت. به یکی به این خاطر که زن اول داشته، نه گفت و به یکی دیگر هم چون از زن مرده‎اش اولادی دارد، جواب نه داد. اما خانواده‎ای بودند که دست برنمی‎داشتند. زنان‎شان چندین بار آمدند، جواب رد می‎شنیدند، باز برمیگشتند و هر بار یکی دیگر به آنها اضافه می‎شد. یک روز در زدند، تصادفا من رفتم در را باز کردم؛ دیدم باز همان زن‎ها هستند. در را به رویشان بستم و به‎باغ برگشتم. مجددا در زدند. این بار گویا سکینه خدمتکار در را باز کرد. آن‎ها وارد شدند تا مرا دیدند گفتند: خُب خانم کوچولو، چرا تا ما را دیدی در را بستی؟ من چیزی نگفتم. آن‎ها آمدند داخل خانه شدند و به اتاق پذیرائی رفتند.

سکینه قلیان چاق کرد و چند استکان چای در پایه‎های نقره و سینی نقره گذاشت و به‎دست من داد که برایشان ببرم. آن‎ها گفتند کمی پیش ما بنشین، من با اشاره مادرم کمی نشستم همه زل زل مرا نگاه می‎کردند. از من سئوالاتی می‎نمودند که در آن سن کم، یا نمی‎فهمیدم یا روی جواب دادن نداشتم. بالاخره از مادرم قول گرفتند که با پدرم مذاکره کند و جواب قطعی بدهد. گویا پسر ۱۵ساله‎ای داشتند و پدر آن پسر تجارتخانه‎ای در بازار داشت. وقتی مادرم این جریان را با اکراه برای پدرم تعریف کرد و گفت که از سماجت‎شان خسته شده، پدرم گفت خوب بخت دخترت باز شده، شوهرش بدهیم. مادرم بلافاصله با عصبانیت گفت: اقدس غلط کرده تا جائی که عزیز هست، او شوهر کند!

پدرم پس از چندی به حکم حکومتی، به اتفاق آقای اعتمادالدوله صدری به قزوین و ملایر و تویسرکان و نهاوند رفت. آقای صدری حاکم و پدرم نایب الحکومه بودند. ماهی یکی دو بار نزد خانواده‎هاشان می‎آمدند. شبی یا دو شبی می‎ماندند و باز به محل کار خود می‎رفتند. کار مادر بیچاره‎مان شده بود در هر سفر بارداری. در این فواصل بود که مادرم دو پسر دیگر به نام حسین و عباس، به دنیا آورد. گرچه دوری پدر برایمان سخت بود اما این باغ برای ما بچه ها حکم باغ بهشت را داشت.

از در باغ، وارد خیابان مشجّری می‎شدیم که در دو سمت، درخت‎های چنار، کاشته شده بود، در وسط باغ حوض گرد بزرگی بود و بعد دنباله خیابان یک آلاچیق خیلی قشنگی از چوب کرم رنگ سَبُک به طرز زیبایی ساخته بودند که روی آن از دو طرف پیچ امین‎الدوله سایه افکنده بود و وقتی گل می‎داد از عطرش انسان گیج می‎شد.

در وسط آلاچیق، میز مستطیل شکل و نیمکت همه به رنگ کرم در زمین تعبیه شده بود و از در مقابل که از آلاچیق خارج می‎شدیم باز دنباله خیابان ادامه داشت تا ته باغ. از جلوی ساختمان باغ، باز خیابان دیگری به درازای همین خیابان کشیده شده بود که باز به حوض می رسید و دنبالۀ آن پیت‎های بزرگ آب که از باغ گبرها به این باغ جاری می‎شد؛ یعنی خیابان به طور مساوی یکدیگر را در وسط که حوض بود قطع و بهم ارتباط داشت و تمام این باغ به طرز جالبی درخت کاری شده بود.

در قسمتی همه‎اش درخت های زردآلود و گوجه و در قسمتی همه اش درخت آلو بود. در سمت راست چند درخت کهن گردو، و در کنارۀ جوی آب، درخت‎های انجیز و در سمتی دیگر پر از درخت بِه بود. در فصل بهار لب جوی آب، بنفشه‎های طبیعی می‎روئیدند که لای علف‎ها، پنهان بودند، اما بوی عطرشان مخفی گاه آنها را نشان می‎داد. در همان ایام کودکی، شعری در وصفِ گل‎های بنفشۀ طبیعی گفته بودم که مورد تشویق پدرم قرار گرفتم.

جلوی اتاق‎ها را پدرم داده بود تا تپه‎ای سراسری درست کردند که رویش را پر از گل آهار، آفتاب گردان، شب بو و شاه پسند و گل های دیگر آن زمان که درست یادم نیست کاشته بودند و پشت این تپه را کِرت سبزی کرده بودند. روی آن صیفی کاری نمودند از قبیل خیار، کدو، بادمجان، سیب زمینی ترشی که آن را یارالماسی می‎گفتند. در این باغ سر سبز و پر طراوت که روح ما را غرق شادی می‎کرد، از میوه‎های بسیارش همیشه چه تابستان و چه زمستان استفاده می‎کردیم و بس که زیاد بود مقداری از زردآلوها و آلوها را خشک می نمودیم و مادرم با چه سلیقه هسته را درمی آورد، مغز می‎کرد و دوباره مغز را در وسط زردآلو قرار می‎داد، و به این ترتیب به شکل قیسی برای زمستان خشک می نمود. این باغ آنقدر گردو داشت که گردو فروش‎ها می‎آمدند مقداری را برای خوردن ما می‎شکستند، بقیه را هم همانطور با پوست خشک می‎کرد برای زمستان. همینطور توت و خلاصه تنها میوه‎ای که من در آن باغ ندیدم گیلاس بود و انگور.

من در این باغ سرسبزِ مُفرِّح، کارم خواندن و از بَر کردن اشعار حافظ،، عشقی و ایرج میرزا بود. از همان زمان دو نام پسر و دختر؛ پیام و پرتو، را که در لابلای اشعار حافظ خوانده بودم، برای پسر و دختر آتی خودم در نظر داشتم. قرآن جوهری هم می‎خواندم. (جوهری کتابی است که تمام مصائب ائمه اطهار را به نظم گفته و آن را مرثیه می‎گویند و عمه‎ام با صدای گیرایش آنرا در ماه محرم و صفر می‎خواند و ما گریه می کردیم.) اما در همین باغ بود که اتفاقات سختی بر ما گذشت.

بیماری و مرگ خواهرم عزیز

خواهرم عزیز که الهی بمیرم برایش، از ۷ سالگی تا حالا که ۱۴سال داشت به مرور به غده‎های گردنش اضافه می‎شد. از همان ابتدای بیماری بارها پدرم او را نزد چند دکتری که شاید در آن زمان تعدادشان در ایران و تهران از تعداد انگشتان دست هم کمتر بود، بُرد و دائم مشغول معالجه بود.
همیشه روغن ماهی و مالتِ ماهی و چیزهای دیگر که من یادم نیست به او می‎دادند و سالی ۱۲ماه، الهی بمیرم، آن طفلک را از بسیاری از غذاها و میوه‎ها وخوراکی‎ها منع می‎کردند. اما مرتب تعداد این غده‎ها زیاد و زیادتر می‎شد و بهبودی‎ای در کار نبود، طرف راست گردنش از سنگینیِ این غده‎ها کج شده بود. و می‎گفتند خنازیر۲۶ است.



آخرین طبیب خواهرم که از زمان مادر بزرگ تا دم مرگ، او را معالجه میکرد دکتر سعیدخان کردستانی بود که می‎گفتند بزرگترین طبیب تهران است. او امیدی به ماندن عزیز نداشت.  

شبی یادم می آید در ایوان باغ نشسته بودیم از پشت تپۀ گل‎ها چند انار سرخ ترکیده پیدا بود، عزیز به مادرم گفت مادر جون یک دانه از این انارها را به من بده و مادرم از ترس اینکه مبادا برایش بد باشد به او نداد. چندی گذشت عزیز بعد از دو شبانه روز بیهوشی درگذشت.
مادرم، با اشک و ناله، تمام آن انارها همراه با لباس‎های عزیز را، به زن فقیری که با چند بچه، به درِ باغ آمده بود داد. پدرم در سفر بود که عزیز درگذشت. خان عمویم که او همۀ ما بخصوص عزیز را چون فرزندان خود دوست داشت، و هنوز هم ازدواج دوم را نکرده بود با چه تجلیلی جنازۀ کوچک عزیز را در امامزاده عبدالله به خاک سپرد و همانگونه که پدرم برای مادرش کلاهش را برزمین زد و گریه کرد، درست می‎بینم که چگونه عمویم در کنار تپه پر گل باغ، کلاهش را برزمین انداخت و مثل زن‎ها، های های گریه کرد. 

پس از چندی مادرم جریان را به پدرم نوشت و او از خواندن نامه مادرم و خبر مرگ فرزند ارشدش فریادی کشید و بیهوش شد که مستخدم‎ها متوجه می‎شوند و می‎فهمند داغِ اولاد، او را آن چنان دگرگون کرد. پدرم به تهران آمد باز مدتی با مادرم و من و همه گریستیم. در اولین بهار، پس از مرگ عزیز، مادرم را در باغ، نشسته لب جوی آب دیدم که با گل‎های بنفشه بازی می‎کرد و این شعر را می‎خواند:

در فصل بهار گل‎ها همه سر زخاک بیرون کردند
الّا گــل من که سـَـــــــر فـــرو برده به خـــــاک!

مرگ عزیز، برای مادر و پدرم ضربه سنگینی بود. کسی حال و روزی نداشت. پدرم مجبور بود به کارش برگردد و من حالا سِمَتِ اولاد بزرگتر را داشتم. ولی روزی مادرم گفت خیال نکن تو جای عزیز را بگیری! حق داشت عزیز، اولاد ارشد بود، تازه هر گلی بوئی داشت و من هم قصد گرفتن جای او را نداشتم، حالا چرا مادرم این حرف را به من زد نمی دانم، شاید خودم را لوس کرده بودم!

مرگ ناگهانی شوهر و فرزند عمه‎ام   

در همان ایام که عمه‎ام پس از۲سال صاحب پسری به نام عبدالعلیخان شد، ناگهان شوهرش درگذشت. عمۀ طفلکم، از آن چه فرار کرد، به سرش آمد؛ می ترسید اگر شوهر نکند پس از مرگ مادرش باید به خانه برادرها برود و زیر دست زن برادرها زندگی نماید! آری عمه‎ام با یک پسر که شاید یک سال یا کمتر داشت به خانه خان‎عمویم در حضرت عبدالعظیم رفت. خب، خانه عمه‎ام فروخته شد با اثاث شوهرش بین بچه‎های شوهر و عمه‎ام قسمت شد. اما عمه عزیزم از زندگی چه دید؟ فقط ۲ سال شوهرداری آن هم مردی که دو بچه بزرگ داشت، عرق‎خور و تریاکی و بدخلق بود، ولی عمه‎ام راضی بود و از خدای خود شکرگزار که بعد از مرگ مادرش، سرِ زندگی خودش هست و سربار برادرها نیست. او هرگز انتظار نداشت که به این زودی زندگی‎اش از هم پاشیده شود و باز دوباره، این بار با یک طفل، به خانه برادر برگردد.

عمه‎ام چندی با عموی بزرگمان زندگی کرد و بعد نزد ما آمد و تا آخر عمرش پیش ما بود. شاید مادرم از این که خواهر شوهر با ما زندگی کند دل خوش نداشت، اما عمه‎ام زنی آرام و سازگار بود، پسرش هم کم کم بزرگ می‎شد و هم‎سن خواهرم فصیح بود، همه می گفتند این دوتا مال هم هستند. هر دو کم کم بزرگ می‎شدند، عمه‎ام پسر قشنگش عبدالعلی‎خان۴ ساله را خیلی تمیز و شیک‎پوش راه می‎بُرد. هر وقت می‎خواست با مادرش و من و دیگران به مهمانی برود کت و شلوار پاکیزه‎ای که چند دست داشت، می‎پوشید و عصای کوچکی به نام تعلیمی، در دست می‎گرفت؛ مثل یک پارچه ماه، یک آقای خوشگل و خوش لباس، مردم همه برمی‎گشتند و او را جزء جزء نگاه می‎کردند. در همان زمان او و فصیح، هر دو مبتلا به قی و اسهال شدند.

در اواسط خیابان بلورسازی، نزیک ساعت مشیرالسلطنه مطب دکتری بود به نام دکتر احمدخان شفائیان (گویا هنوز هم هست) این دکترنادان، طبیب معالج ما بود، نمی دانم چرا به جای آن که برای بچه اسهالی آب تجویز کند برعکس مثل شمر، آب را از بچه قطع کرد در عوض هر روز یک سرم به پهلوی آن بچه می زد که کلی پهلویش متورم می‎شد. بعد با حوله آب گرم خودش آنقدر ماساژ می داد تا آب به تمام بدن می رفت ولی بچه از تشنگی، زبان و دهانش خشک بود و به یک یک ماها التماس می کرد و آب می خواست. خدا مرگم دهد، به مادرش می گفت: خانم جون آب، به من می گفت: دائی قزی جون آب، به مادرم می‎گفت: مادر زن جون آب. (چون گفته بودند فیصح زن توست به فصیح می‎گفت عروس جون، و به مادرمان می گفت مادر زن جون) خلاصه آنقدر آب آب گفت تا نمی دانم روز سوم یا چهارم بود که سرانجام قاشقی آب در دهانش ریختیم، اما دیگر دیر شده بود و جان از تنش رفت و آب به حلقش نرسید. وای که چه منظره دلخراشی بود. خدا گواه است این زمان هم مثل روز همه آن ایام در نظرم روشن و آشکار است. 

عمه‎ام بقدری شیون می‎کرد و خودش را می‎زد که هیچ یک از زنان فامیل نمی توانستند او را ساکت کنند. نمی گذاشت نازنین طفل۵ ساله‎اش را برای دفن ببرند. واقعا صحنۀ دلخراشی بود. بالاخره عموهایم آمدند و این طفل قشنگ را بردند و کنار قبر خواهر ۱۴ساله‎ام، عزیز، سمت راست حوض در امامزاده عبدالله دفن کردند. پدرم که از سفر آمد کلی برای خواهر و خواهرزاده‎اش اشک ریخت. ولی فصیحه را که کمتر به او می رسیدیم و هر چه می خواست می دادیم خوب شد.

ورودم به دبستان

در آن زمان من ۱۳سال داشتم، گرچه از کودکی، دخترها در ذهن، روز ازدواج را مجسم می کردند، اما من دلم می خواست مثل برادرهایم به مدرسه رفته و درس بخوانم. هرچند کوشش‎های پدرم، عشق به درس خواندن را در من پرورش داده بود، اما شاید مطابق رسم آن روزگار، تمایلی نداشت من به مدرسه بروم. سرانجام به اصرار زیاد، موافقت پدرم را برای رفتن به مدرسه، جلب کردم.

در محلۀ چهارسو چوبی که در خیابان مولوی، سر خیابان خودمان بود، مدرسه دخترانۀ ملی (خصوصی) "تربیت نوامیس" که به تربیت، معروف بود وجود داشت. برادرم آقا هم در همان خیابان، به مدرسه پسرانه اتحادیّه می‎رفت. اوایل بهار بود. پس از گرفتن اجازه از پدرم، روزی با پیچه و چادر مشکی با مادرم به مدرسۀ تربیت نوامیس رفتیم. 

زنگ تفریح بود، دخترها در حیاط دبستان طناب بازی یا لی‎لی میکردند. چون مردی آنجا نبود شاگردان فقط روسری به سر داشتند. روپوش بلند از جنس اُرمک با یقه های بزرگ سفید پوشیده بودند. در صحن حیاط مدرسه چند نیمکت بود.

خانم مدیر که "طوبی رشدیّه" نام داشت، همان جا، از من خواست روی نیمکتی بنشینم تا خواندن و نوشتن مرا امتحان کند. پس از امتحان کردن از من، به مادرم گفت او را در کلاس اول ثبت نام می کنم. من که سیزده سال داشتم و نمی‎خواستم با کودکان کوچکتر از خودم، همکلاس شوم، خیلی بهم برخورد و اعتراض کردم که به کلاس اول نمی‎روم! خانم رشدیه پرسید: پس به چه کلاسی می خواهی بروی؟ گفتم: کلاس سوم! گفت: اگر از عهده برنیامدی چه؟ گفتم: آنوقت می‎‎روم کلاس اول.

همان روز، وقتی دیدند که به راحتی می خوانم و می نویسم، مرا به کلاس سوم بردند. خانم شریعت زاده که ناظم مدرسه بود، درسِ جغرافی می‎داد. در پایان زنگ، که ساعت ۵ بعد از ظهر بود (نمی‎دانم آیا مدارس دولتی هم همین‎طور طولانی بودند یا نه) برای من چند صفحه از اول کتاب تعیین کرد که حفظ کنم تا هفته آینده با درس همان روز جواب دهم. ولی من در ظرف یک هفته تمام دروس روخوانی یا حفظی را برابر دیگر شاگردان، حتی خیلی جلوتر از آنان یاد گرفتم و راحت و روان، جواب تمام سئوالات را می دادم. معلم ها و شاگردان متعجب بودند. خب، من از ۵ سالگی نزد عمه‎ام و مدتی هم در یک مکتب، قرآن خوانده بودم. بعد در ایامی که پدرم بیکار و خانه نشین بود، تا توانست به من خواندن حافظ و نوشتن از روی رسم المشق و تَرَسُل که خط شکسته بسیار سختی بود آموخت. 

در این مدرسه تنها چیزی که نمی‎دانستم، حساب به سبک ریاضیات امروزی بود. من سیاق خوانده بودم، ریاضیات امروزی را تا ده بیشتر بلد نبودم. دختری را به نام ملیحه که خودش از شاگردان ضعیف کلاس‎مان بود مأمور یاد دادن حساب به‎من کردند! شاید می‎خواستند مروری برای خودش هم باشد. در هر حال این دختر کمی اعداد و جمع و تفریق را به من یاد داد و من که تشنه آموختن بودم، حساب را هم خیلی زود یاد گرفتم و دو هفته بعد، در امتحان، شاگرد اول کلاس سوم شدم.

در آخر کلاس سوم، بی آن که چهارم را بخوانم، به کلاس پنجم رفتم. در کلاس پنجم و ششم هم هرگز از اول شاگردی پائین نیامدم. همیشه مورد تعریف و تمجید معلم و مدیر و ناظم بودم.

کلاس ششم و امتحانات نهائی

اکثر دروس ما را یک معلم جوان به نام "زرّین تاج خانم شارعی" که خودش دیپلمه بود و در دو مدرسه، یکی همین مدرسه تربیت نوامیس که ملی بود، و دیگری مدرسه دولتی شماره ۳۵، تدرس می‎کرد. (در آن زمان مدارس دولتی با شماره مشخص می‎شدند). می‎دانم که مواجب خانم شارعی در مدرسه ما ماهی ۶ تومان بود، مدرسه دولتی را نمی‎دانم. او خیلی خوب درس را به شاگرد، یا به شاگرد زرنگ می‎آموخت. در این مدرسه علوم قدیمی کنار علوم جدید مثل جغرافیا و علوم طبیعی هم تدریس می‎شد. حتی زبان فرانسه نیز جزو دروس ما بود. من شاگرد بسیار زرنگی بودم و همه امیدوار بودند که شاگرد اول امتحانت نهائی از مدرسه ما و من باشم. تعداد شاگردهائی هم که برای دادن امتحان نهائی انتخاب شدند، بیش از ۶ یا ۷ نفر نبودیم. خانمی به اسم نصرت، با خواهرزاده اش به نام بدرالزمان را که هردو شوهر داشتند و به مدرسه ما می آمدند، نیز برای امتحان انتخاب کردند.

دارالفنون در نخستین سال های تأسیس

در همین وقت شنیدیم که برای امتحانات نهائی کلاس ششم، باید به مدرسه دارالفنون برویم. من مثل برخی دخترهای آن روز، معاشرتی نکرده بودم. جائی را جز خانه و مدرسه، منزل چند تن فامیل و رفتن به حضرت عبدالعظیم و امامزاده عبدالله و امامزاده حسن، ندیده بودم. نمی دانستم دارالفنون کجا و چه شکلی است. خلاصه روز موعود فرا رسید. الهی عمه عزیزم خدا در آن دنیا به تو عوض داده باشد و ناکامی های این دنیای ترا آنجا جبران کرده باشد. او چادر ناق نوی داشت که در روز امتحان، به من داد سر کنم تا از بقیه شیک‎تر باشم.

ما چند نفر شاگردی که انتخاب شده بودیم، به اتفاق معلم‎مان زرّین تاج خانم، سوار درشکه شدیم با جعبه های شیرینی، به مدرسه دارالفنون رفتیم. وارد مدرسه دارالفنون که شدیم؛ دنیائی تفاوت دیدیم.  اینجا اتاق ها که به نام ژوری معروف بود با کلاس ما زمین تا آسمان فرق داشت! تخته سیاه این مدرسه چندین برابر تخته سیاه کوچک مدرسه ما بود. اندازه نقشه‎های جغرافیای ایران و اروپا در این جا از بالا تا پائین دیوار کلاس بود، نه مثل مدرسه ما که قد یک قاب عکس بود. من هرگز با مردی حرف نزده بودم، اینجا همه ممتحمین مرد بودند. یکی از آنها هم در محل خود ما می‎نشست به نام آقای نجم آبادی.

خلاصه این تفاوت‎های چشمگیر باعث شد که من خودم را گم کنم. بس که هول شده بودم نمی‎توانستم حتی مثلاً تهران را روی آن نقشه جغرافیای تمام قد، پیدا کنم. در مورد درس‎های دیگر هم همینطور بود. ما در مدرسه‎مان، درس خیاطی، نداشتیم، فقط  برُدرُو دوزی می‎کردیم و من یک روتختی بسیار بزرگ برای معلمم دوختم. او فقط پارچه را نقش کشیده و به من داد و من کلی نخ خریدم  و مدتی طول کشید تا تمامش کردم. اما خیاطی، یعنی برش و دوخت لباس را بلد نبودیم. حالا روز امتحان نهائی، خانمی آمده بود پای تخته و از روی متر و سانتی متر اندازه یقه و سرآستین و غیره را تعین می‎کرد و ما باید لباس می‎دوختیم. من که حاج و واج نگاه می کردم (این را هم بگویم که من اصلا خیاطی را دوست نداشتم تا زمانی که صاحب فرزند شدم. بخصوص وقتی دختردار شدم، دوست داشتم برای پرتو و پروانه؛ لباس‎های قشنگ بدوزم. همین که آنها بزرگ شدند آن مختصر را هم کنار گذاردم).  

در هرحال، منِ شاگردِ اول، و چشم و چراغِ مدرسۀ تربیت ناموس، با معدل دوازده و شصت و پنج ۶۵ /۱۲قبول شدم. نمی دانم کسی اول شد یا نه. چون بقیه هم معدل‎هائی همان حدود داشتند.

پایان دورۀ ابتدائی

در اینجا دورۀ ابتدائیِ تحصیل من تمام می‎شود. اما، به خلاف انتظارم، پدرم دیگر اجازه نداد تا مثل برادرم آقا، برای ادامه تحصیل به دبیرستان بروم. پس از چندی هم، عمه‎ام فوت کرد. عمه عزیزم که گویا قبلا از نوجوانی از مادرش که مسلول بود، سل گرفته بود، پس از مرگ شوهر به پسرش دلخوش بود که او هم در همان طفولیت درگذشت و حالا که همه گونه بدبختی ها به او روی آورده بود یک باره از پای درآمد.

هنوز غصۀ مرگ عمه ام با ما بود که عباس، برادر کوچکم، که جان و نفس من بود، مبتلا به قی و اسهال شد. طبیبش دکتر سید باقرخان قنات آبادی از اطباء حاذق بود. با این که دیگر آب خوردن بیماران مبتلا به قی و اسهال را منع، نمی کردند، اما نمی دانم چرا طفلک خوب نشد.

شبی دکتر تا دیروقت بر بالینش بود. چیزی از رفتن دکتر نگذشته بود که این طفل ۱۶ماهه فوت کرد. خانمی از بستگان پدرم که منزل ما بود، او را در پارچه ای بست و کنار اتاق گذارد، تا صبح که بردند و کنار عزیز خواهرم و عبدالعلیخان پسر عمه ام در امامزاده عبدالله خاک کردند و پدرم سنگ بزرگی دستور داد رویش نوشتند: آرامگاه نور چشمان منوچهری، مریم عزیزالملوک، عبدالعلیخان و عباسعلیخان. 

پایان بخش اول / دوران کودکی

ادامه / بخش دوم / دوران جوانی

پانویس

۲۲- تَرَسُل یا نوشتن، نامه نگاری کردن، رساله
۲۳- ساعت و مسجد و مدرسه قاجاری مشیرالسلطنه در خیابان مولوی حدود 135 سال قدمت دارد. این محل سال 1308 قمری موقوفه میرزا احمد خان مشیرالسلطنه، وزیر خزانه داری مظفرالدین شاه ساخته شد و 9 حجره داشت و طلاب در آن ساکن بودند. گرچه این بنا هنوز موجود است، اما از آن استفاده نمی شود و حرکت عقربه های ساعتش نیز در سالیانی دور متوقف شده است.
۲۴- گبر یعنی مجوس، آتش پرست، به زرتشتیان می گفتند.
۲۵- ناصرالدین شاه پس از نخستین سفرش به اروپا، دستور ساختن عمارتی با الگوی معماری ایرانی را در چهار طبقه به سبک اروپائی، داد، که به آن عمارت کلاه فرنگی می‎گفتند. این کاخ همچون کاخ سلطنت آباد یا کاخ نیاوران در مناطق پیرامونی تهران ساخته شده بود و بیشتر کاربری تشریفات و ییلاقی داشت. پس از سرنگونی دودمان قاجار، این باغ و کاخ همراه با خانه‌های دور حوض برای کاربری پادگانی به شهربانی واگذار شد و از آن رو آن را پادگان «شهربانی» یا «عشرت‌آباد» نامیدند. از همان زمان، عماراتی که چند طبقه بودند را کلاه فرنگی می خواندند.
۲۶- خنازیر غده‎های سختی است در زیر گلو ایجاد می‎شود و زخم و جراحت تولید می‎کند.
۲۷- مدرسه قدیمی دارُالفُنون که نخستین و بزرگ‌ترین مدرسه به سبک جدید است، در زمان ناصرالدین شاه قاجار و به ابتکار صدر اعظم نیک اندیش او میرزا تقی‎خان امیرکبیر برای آموزش علوم و فنون جدید در ۱۵۴سال پیش در تهران تأسیس شد.  این مدرسه در روز یکشنبه نهم دی‌ماه ۱۲۳۱خورشیدی افتتاح شد و ۱۳روز بعد، امیرکبیر به صیانت دشمنانش و به امر ناصرالدین‌شاه و به دست حاجی‌علی‌خان فراشباشی، در حمام فین کاشان، به شهادت رسید.





دوران کودکی


۴ نظر:

دخی کتیراچی گفت...

خواندنى بمانند هميشه، باغ بهشت در نظرم مجسم شد. سباس دوست كرامي من.

پرتو نوری علا گفت...

ممنون دوست خوبم

حسین جعفری گفت...

این خاطرات بسیار خواندنی است. امیدوارم همتی باشد و این نوشته ها به صورت کتابی مستقل انتشار یابد. بسیاری از قسمت های آن برای آشنائی با گذشته و استفاده در نوشته های آینده بسیار مفید است.

پرتو نوری علا گفت...

بسیار ممنونم آقای جعفری. حسن نظر افرادی چون شما، باعث می شود کاری که دست گرفته ام را با اطمینان بیشتری به پایان ببرم. خوشحالم کردید.