پیوند سرای نویسندگان، شاعران و هنرمندان سکولار دمکرات ایران

پیوند سرای نویسندگان، شاعران و هنرمندان سکولار دمکرات ایران

۱۳۹۴ اسفند ۱۰, دوشنبه

خاطرات اقدس منوچهری (نوری‎علا) / بخش دوم : دوران جوانی / شماره ۳

شبی برای اولین بار، خواهرها و برادرم حسین و خانم سلطان، یکی از بزرگ‎های فامیل، همگی تصمیم گرفتیم برای دیدن فیلم "دختر لُر"۱۴، به سینما برویم. این فیلم به نام "جعفر و گلنار" هم معروف بود. تعریف این فیلم و داستانش را از دو برادرم آقا و حسن، که آن را دیده بودند، شنیده و آرزو می‎کردیم که ما هم به‎توانیم به تماشای آن برویم. تنها سینمای مشهد (نامش یادم نیست) در خیابان پهلوی و خیلی نزدیک به مطب دکتر قوام بود.

 خاطرات اقدس منوچهری (نوری علا) دُخت فرهنگ کهن ایران
دست نوشته‎‎ها

انتشارات سندباد
لس آنجلس، کالیفرنیا
Sinbad Publications©2016
کلیۀ حقوق برای انتشارات سندباد و نشر الکترونیکی پیوند سرا محفوظ است
نقل برخی قسمت‎ها با ذکر مأخذ آزاد است

ابتلا به مالاریا و روان‎پریشیِ کوتاه مدت من

پس از گذراندن امتحانات کلاس نهم و به پایان بردن سیکل اول دبیرستان که هم‎زمان با آمدن‎مان به‎خانه سعدآباد بود، من مالاریا گرفتم که دوره مداوا تا بهبودی کامل، یکسال طول داشت. علاوه از داروهای خوراکی، شبی یک آمپول (کنپنس وکانو) هم به‎من تزریق می‎شد. یعنی هرشب به‎مطب دکتر خانوادگی‎مان، سید ابوالقاسم‎ خان قوام، که از دوستان پدرم بود، می‎رفتم، و آمپول را خودش به من تزریق می‎کرد. در آن زمان بخش تزریقات جدا از مطب دکتر نبود و اطباء خودشان آمپول تزریق می‎کردند.  

شبی برای اولین بار، خواهرها و برادرم حسین و خانم سلطان، یکی از بزرگ‎های فامیل، همگی تصمیم گرفتیم برای دیدن فیلم "دختر لُر"۱۴، به سینما برویم. این فیلم به نام "جعفر و گلنار" هم معروف بود. تعریف این فیلم و داستانش را از دو برادرم آقا و حسن، که آن را دیده بودند، شنیده و آرزو می‎کردیم که ما هم به‎توانیم به تماشای آن برویم. تنها سینمای مشهد (نامش یادم نیست) در خیابان پهلوی و خیلی نزدیک به مطب دکتر قوام بود.

آفیش فیلم دختر لُر

همگی خود را خیلی شیک کردیم، من یک پیراهن وال صورتی قشنگی داشتم پوشیدم و رویش هم چادر مشکیِ نوِ کرپدوشین‎۱۵که جلوش را مفصل توردوزی کرده بودم و کمتر استفاده می‎کردم، سَر کردم. به درب سینما که رسیدیم دیدیم بسته است. بعد متوجه شدیم که شب وفات حضرت زهراعلیه‎الاسلام است و سینما تعطیل است. خیلی پَکر شدیم. به یک بستنی فروشی رفتیم. بعد من به خانم سلطان گفتم حالا که تا این جا آمدیم و سینما نرفتیم، برویم مطب دکتر لااقل من آمپولم را بزنم و حسین هم که دیفتری گرفته و معالجه شده بود، برای بار آخر، دکتر او را هم معاینه کند.

همگی با هم به مطب دکتر قوام که بیمار بسیاری هم داشت وارد شدیم. قبلا من از بعضی دخترها و حتی خانم‎ها شنیده بودم که این دکتر با زن‎ها در موقع معاینه کمی شوخی می‎کند، ولی خودم هرگز چیزی ندیده بودم، اما این حرف در مغزم گنجانده شده بود. آن شب پس از این که بیمارانِ قبل از ما رفتند، نوبتِ من و حسین شد. به اتاق دکتر رفتیم تا اول دکتر حسین را معاینه کند و من مثل همیشه پشت پاروان رفتم روی تخت خوابیدم و آماده که دکتر بیاید و آمپول را تزریق کند.

دکتر آمد و مثل همیشه آمپولم را زد، اما این بار به محض این که آمپول وارد بدن من شد، احساس کردم تمام دارو کلا وارد مغزم شد! همیشه که این آمپول زده می‎شد بوی کامفر۱۶ در اتاق پخش می‎شد، ولی امشب تمام دارو یک مرتبه به مغزم رسید. گیج شدم، سعی کردم از تخت پائین بیایم تا سر و وضع‎ام را مرتب کنم، دیدم هی قدم کوتاه و کوتاه‎‎تر می‎شود و نزدیک است به زمین برسم. قادر نبودم چادرم را درست سَر کنم. در این فاصله دکتر رفته بود به آن قسمت اتاق که وسائل تزریق را بگذارد و برگشت تا دستش را در دستشوئی که پشت پاراوان بود بشوید.

من به او فقط گفتم چرا اینطور شدم؟ نمی‎دانم دکتر مرا در چه حالی دید که دستش را به تخت سینه‎ام زد و من مجدداً روی تخت افتادم و او یک مشت آب روی صورت من پاشید. یک باره یاد شایعه‎ها و حرف‎ مردم در بارۀ دکتر افتادم؛ وحشت بَرَم داشت، خیال کردم قصد سوئی نسبت به‎من دارد. نمی دانم با چه وضعی و چگونه از پشت پاراوان به طرف اتاق انتظار دویدم. دیدم حسین هنوز در اتاق دکتر است.
بین اتاق دکتر و اتاق انتظار، یک اتاق خالی و تاریکی بود. برای رفتن به اتاق دکتر از اتاق انتظار و بالعکس باید از این اتاق خالی عبور می‎کردیم. من سراسیمه وارد این اتاق خالی شدم، و نقشِ زمین شدم، و دیگر چیزی حالی‎ام نشد.

نمی‎دانم چقدر طول کشید که حس کردم آمپولی به دستم زدند، در همان اتاق خالیِ میانی، روی زمین بودم. چه کسی از زمین بلندم کرد، نمی‎دانم. این آمپول دوم، مثلا مرا به هوش آورد اما چه هوش آوردنی! حسابی دیوانه شده بودم. بی‎هیچ ترس و احتیاطی، چادرم را از سرم برداشتم و بی‎حجاب نشستم. (هنوز کشف حجاب نشده بود)، گویا آن‎قدر سر و صدا کرده بودم و همه از حال من وحشت کرده بودند که دکتر کلیه بیماران خود را جواب کرده بود. نمی‎دانم چه شد یا چه کسی گزارش داده بود که پلیس هم به درب مطب آمده بود. بعد در را از داخل بسته بودند که کسی وارد نشود.

در آن وضعیت، گاه متوجه می‎شدم که کار نادرستی می‎کنم، ولی بلافاصله فراموش می‎کردم. مثلا وقتی چادرم را برداشتم، مرتب به خانم سلطان و مسیح می‎گفتم آزادی است، چادرهایتان را از سر بردارید. باز یادم می‎افتاد که اگر آقا جانم مرا بی‎چادر ببیند چه می‎کند. کمی آرام می‎ شدم، دوباره حرکت بدتری انجام می‎دادم.
نمی‎دانم چطور به اتاق انتظار آمدم. تشنه بودم. آب خواستم. خدمتکار دکتر، عاقله مردی به نام میرزا علی‎خان بود که همیشه روی صندلیِ کنار درِ سالنِ انتظار، پهلوی تلفن دیواری، نشسته بود و هر گاه کسی تلفنی دکتر را می‎خواست او به دکتر خبر می‎داد که بیاید و جواب تلفن را بدهد. خودِ دکتر روی میزش تلفن نداشت. میرزا علی‎خان در لیوانی بلوری برایم آب آورد. پرسیدم: از این لیوان کچل آب نخورده؟

در همین بین دکتر به اتاق انتظار آمد. با دیدن او تمام آب لیوان را به سر تا پای دکتر پاشیدم. دیدم که دکتر به‎طرف تلفن رفت. تا خواست گوشی تلفن را بردارد، با صدای بلند گفتم: حالا می‎خواهد به دکتر غنی بگوید بیاید این جا! واقعاً همینطور هم شد. دکتر قوام به دکتر غنی زنگ زد و از او خواست که به مطبش بیآید.

مورد دیگری هم پیش آمد که همه را به تعجب انداخته بود. گویا موقع زمین خوردنم، درز کمر چادرم، کمی شکافته شده بود. و این همان چادر نو کرپدوشینی بود که خیلی دوستش داشتم و به‎خاطر سینما رفتن سر کرده بودم. قصد کردم همان جا در مطب، آن را بدوزم. به خانم سلطان گفتم چادرم را بدوزد. گفت من سوزن و نخ ندارم. من گفتم به یقه میرزا علی‎خان، مستخدم دکتر، سوزن هست. خانم سلطان گفت میرزا علی‎خان سوزنش کجا بود! میرزا علی‎خان هم گفت سوزنی ندارد. من اصرار می‎کردم که دارد. و فریاد می‎زدم پشت یقه کتش را ببینید. سرانجام میرزاعلی‎خان پشت یقه کتش را دست مالید و با تعجب سوزنی در آورد و به خانم سلطان داد. همه حیرت کرده بودند. حالا نخ نبود که چادرم را بدوزد. نمی‎دانم چه کردند، یا چقدر گذشت که دیدم روی صندلی نشسته‎ام بدون چادر، مسیح و فصیح و حسین هم به منزل رفته بودند که مادرم را خبردار کنند.

درِ مطب باز شد و دکتر غنی به اتاق آمد. تا چشمم به او افتاد، فریاد زدم: من به تو کرم خوک را امتحان دادم و شاگرد اول شدم. (گویا به جای کرم خوک، گفته بودم خوکِ کرم). او با ملاطفت دستم را گرفت و گفت: بله، خیلی دلم می‎خواست که این شاگرد اول را ببینم؛ حالا دستت را بده به من و آرام باش. او هم یک آمپول به بازوی من زد. گفتم: شما چه خوب آمپول می‎زنی، اصلا دَردَم نیامد. اشاره‎ام به دکتر قوام بود که هر وقت آمپول میزد، دردم می‎گرفت. بعد از دکتر غنی پرسیدم: خونه شما کجاست؟ گفت: تو همین کوچه پس کوچه‎ها.
به‎پرستار دکتر قوام، که مرا به اتاق دکتر می‎بُرد گفتم: شنیدم تو خوب آلاگارسن می‎کنی! (در عکس‎ها دیده بودیم که زنان اروپائی بی‎حجاب، موهایشان را کوتاه کرده که به آن مدل آلاگارسون می‎گفتند). پرستار، در حالی که من را روی مبلی می‎نشاند گفت: من الان فِر مو و وسائل لازم را ندارم. باشد بعداً. و هنگام خروج از اتاق، چراغ را خاموش کرد.

من یکباره بنای داد و فریاد را گذاردم، به‎چشم می‎دیدم که کاردی در دست دکتر است؛ فریاد می‎زدم: می‎خواهد سَرَم را بِبُرّد. که دوباره چراغ را روشن کردند و دست‎های من هر یک در دست یک دکتر بود که مادرم سراسیمه وارد شد.

الهی بمیرم از برایش، خود را روی پای دکتر قوام انداخت و گفت: دکتر! بچه من سالم بود، چرا دیوانه شده؟ دیگر چیزی شخصا به خاطر ندارم و قسمت عمده این جریانات را هم از برادر و خواهرهایم و خانم سلطان شنیدم. نمی‎دانم بعد چه شد و چه کسی مرا روی تخت مطب خواباند. خوابم برد. چقدر طول کشید؟ نمی‎دانم، ناگهان وحشت زده از خواب پریدم و از تخت پائین آمدم ولی دیدم آن خانم پرستار آن‎جاست. گفت: نترس خوب شدی. گفتم: می‎خواهم بروم منزلم که دیدم مادرم و برادرم آقا هم همان جا هستند. به اتفاق، درشکه گرفتند سوار شدیم و من می‎گفتم می‎خواهم فریاد بزنم. مادرم می‎گفت: بزن، فریاد بزن. و از قرار خیلی فریاد زده بودم.

نمی‎دانم چه حالی داشتم، در مغزم غوغائی بود، و همینطور قلبم در سینه ناآرام. به خانه رسیدیم با کمک مادر و برادرم که اصلا این قسمت هم یادم نیست چگونه به اتاق رفتم و خوابیدم و چقدر طول کشید که تمام صحنه دوباره یا در خواب دیدم یا در نظرم مجسم شد. هراسان بلند شدم که از تخت به‎زیر آیم دیدم دستم در دست پدرم می‎باشد. زدم زیر گریه که: آقا جان، نمی‎دانید من امشب چه افتضاحی کردم، چادرم را برداشتم، فریاد زدم، اما دست خودم نبود.

پدر نازنیم روح و روانش شاد، گفت: عیبی ندارد دخترم، تو مریض بودی، آن آمپول حال ترا دگرگون کرد. در این بین مادرم وارد اتاق شد و گفت دکتر نوکرش را فرستاده که حال اقدس را جویا شود. فکر کنم نزدیکی‎های صبح بود، درست نمی‎دانم، که پدرم گفت خودم می‎روم با دکتر صحبت می‎کنم و بهش خبر می‎دهم که دخترم خوب شده است.

منزل دکتر درست ابتدای خیابان سعدآباد قرار داشت یعنی دنباله خانه او را که بعدا خیابان بندی کردند سعدآباد نام نهادند. وقتی پدرم برگشت گفت دکتر بیچاره تا الان با لباس سفید مطب شام نخورده در باغ قدم می‎زده و نگران بود. آن طور که می‎گفتند اگر من خوب نمی‎شدم، حق طبابت را از او می‎گرفتند. شاید مجازات‎های دیگری هم برایش تعیین می‎کردند.

گرچه حوادث آن شب گذشت، و من ظاهراً خوب شده بودم، ولی خیلی طول کشید که من به حال عادی برگشتم، دائماً در سرم و مغزم سر و صداهایی می آمد، حواسم پرت می‎شد. توی گوشم دائم زنگ می زد؛ فراموشی آورده بودم.

دو روز بعد، حالم کمی بهتر شد به اتفاق مادرم نزد دکتر قوام رفتم. میرزاعلی‎خان خدمتکار دکتر تا چشمش به من افتاد به مادرم گفت: نمی‎دانید چقدر دلم به حال این دختر سوخت که همیشه آن گونه متین و سنگین می‎آمد و می‎رفت، ناگهان چه بر سرش آمد؟! خداوند چقدر به او و دکتر رحم کرد. بعد گفت نمی‎دانم چرا دخترت غیب‏‎گو شده بود. او از کجا دانست که دکتر قوام، می‎خواهد به دکتر غنی تلفن کند؟ و به خدا اگر من می‎دانستم به یقه کتم سوزن است. واقعا غیب‎گو شده بود.

بعد به اتاق دکتر رفتیم. مادرم به دکتر گفت دخترم رویش نمی‎شد پیش شما بیاید به زور آوردمش، خجالت می‎کشید از کارهائی که پریشب کرد. دکتر گفت من باید خجالت بکشم ولی من هم تقصیری نداشتم او از این آمپول تا به حال دو جعبه زده بود و از همان جعبه هم قبلا دو تا زده بود و هنوز هم نزد من هم از آن آمپول است و حالا هم باید از همان جعبه بزنم. و زد.
مردم می‎گفتند گویا آمپول را در عصب زده که دارو بلافاصله وارد مغز شده. نمی دانم.

تحصیل در دورۀ دوم دبیرستان

بعد از مدتی دبیرستان دخترانۀ شاهرضا، که فقط نُه کلاس داشت، سیکل دوم را نیز به راه انداخت و کلاس‎های ده و یازده را نیز باز کرد. در آن زمان دبیرستان‎ها ۵ کلاسه بود و شاگردان در کلاس یازدهم دیپلم می‎گرفتند. به پدرم اصرار کردم اجازه دهد برای ادامه تحصیل به سیکل دوم بروم و دیپلم‎ام را بگیرم.

اما بعد از ماجرای هیجانات گذراندن امتحانات کلاس نهم و اصرار بر شاگرد اول شدنم، هر دو دکتر قدغن کردند که دیگر درس بخوانم. اما من اصرار می‎کردم و به پدرم می‎گفتم حالم خوبست و می‎توانم به مدرسه بروم. از دکترم، دکتر قوام و دبیر ریاضی‎ام، آقای خرسند، خواهش کردم پدرم را راضی کنند من بقیه تحصیلم را هم ادامه بدهم. بالاخره با وساطت آنان پدرم راضی شد که من به دبیرستان رفته و کلاس دهم و یازدهم را هم تمام کنم. گفتنی است چون دبیرستان دخترانۀ فروغ، دورۀ دوم دبیرستان، باز نکرد، تمام دانش آموزان دبیرستان فروغ هم به دبیرستان ما آمدند.

در اولین روزی که به دبیرستان رفتم، دیدم هم‎شاگردی‎های خودم و شاگردهای غریبه دور هم جمع شده‎اند و از دختری که در مطب دکتر قوام دیوانه شد، صحبت می‎کنند. تنها کسی که تمام این ماجرا را می‎دانست عفت پزشکی بود. اما به کسی نگفته بود. همکلاسی‎ای داشتیم به اسم ملکه خضرائی که ماجرای شاگرد اولیِ مرا به دائی‎اش که همان دکتر غنی بود، گفته بود. بعد هم که دکتر غنی مرا در آن حال در مطب دکتر قوام دیده بود، ماجرای مرا به خواهر زاده‎اش گفته بود.

وقتی شاگردان در بارۀ آن شب و دختری که در مطب دکتر دیوانه شد صحبت می‎کردند، ملکه خضرائی مرا نشان‎شان داد. همه مرا به‎خاطر این که در امتحانات سراسریِ کلاس نهم، شاگرد اول شده بودم می‎شناختند و با تعجب به من نگاه می‎کردند. من هم یک باره جلو رفتم و گفتم: آری، آن دختر من بودم که آن شب، دیوانه شده بودم، و داستان را برایشان به تفصیل تعریف کردم.

اما این بار که به مدرسه برگشتم، دیگر آن شاگرد باهوش و زرنگ نبودم. اغلب دچار گیجی می‎شدم. مرتب حواسم پرت بود و معلم را که پای تخته ایستاده بود می‎دیدم هی کوتاه و کوتاه‎تر می‎شود. اصلا هر معلمی هر درسی می‎داد حالی‎ام نمی‎شد. بخصوص ریاضیات که همیشه مقام اول را داشتم. این دو سال آخر، علاوه بر آقای خرسند که معلم ریاضی بود، یک دبیر مرد اصفهانی هم داشتیم برای جبر و هندسه. دبیر بسیار تند و خشک و جدی‎ای بود. یک درس را چند بار توضیح می‎داد بعد سئوال می‎کرد فهمیدید؟ بعضی می‎گفتند بلی، بعضی‎ها هم سکوت می‎کردند، اما من هربار در برابر سئوال او می‎گفتم: نفهمیدیم! و بچه‎ها به خنده می‎افتادند. یکبار هم او گفت: بگو نمی‎خواهم بفهمم!

دلم به حال خودم می‎سوخت؛ چگونه از موقعیتی که قبلاً در مدرسه داشتم یک باره آنقدر تنزل کرده بودم. بهرحال در ثلث اول کلاس دهم، که امتحان ریاضی داشتیم، پس از آن که آقای خرسند مسائل را گفت، جای شاگردان را عوض کرد و بچه‎ها را در اتاق متفرق نمود، و من یک نفر را به تنهائی در اتاق کوچک نهارخوری که متصل به کلاس بود قرار داد. گرچه اعتراض کردم، اما گوش نداد، شاید هنوز پی نبرده بود که دیگر من آن شاگرد زرنگ سابق نیستم که بچه‎ها بخواهند از روی دست من کپی کنند!

سه تا مسئله داده بود. همه مشغول حل کردن شدند، اما من هر چه به مسائل نگاه کردم دیدم کوچکترین چیزی نمی‎فهمم، ناچار زیر هر یک از مسائل نوشتم: ما نمی‎تانیم این مسئله را حل کنیم! (آقای خرسند اهل تبریز بود و نمی‎توانیم را می‎گفت نمی‎تانیم)، و بعد از چند دقیقه از این اتاق به کلاس رفتم و ورقه را روی میز خرسند گذاشتم و به سرعت از اتاق خارج شدم.

چند روز بعد پدرم به من گفت: اقدس! چیز عجیبی است، خرسند از تو شکایت دارد! و من گفتم: خُب آقا جان، من دیگر حواس درستی برای درس خواندن ندارم. اما این تنها سرگرمی‎ای است که دارم. بگذار بروم، به فرض آن که یک هم سال رفوزه شوم، چه اشکالی دارد؟ پدرم گفت: میل خودت است. پس زیاد به مغزت فشار نیاور. گفتم: بسیار خوب. چند روز بعد، زنگ تفریح، که ما در حیاط بودیم، خرسند کسی را دنبال من فرستاد، خودش در کلاسی نشسته بود. رفتم. مرا که دید گفت: بببین منوچهری! من دلم نیامد نمره ترا از عادله صبا کمتر دهم مطابق معمول نمره ۱۸ به تو دادم ولی دیگر این عمل را تکرار نکن.

عادله صبا خواهر دکتر صبای معروف بود که قلبش در سمت راست سینه‎اش قرار داشت. این دکتر اولین کسی بود که دستگاه عکس‎برداری از مغز را در مطبش داشت. عادله شاگرد تنبل نبود و خیلی هم زرنگ نبود. اما نمی دانم او چه نمره‎ای گرفته بود که آقای خرسند نخواست نمره مرا کمتر از او بدهد!

خلاصه کم کم با تقویت و معالجات گوناگون که هزینۀ سنگینی روی دست پدر عزیزم گذاشته بود، حالم خیلی بهتر شد. شاگرد معمولی و حد وسط بودم، نه شاگرد سطح بالا. در امتحان نهایی کلاس یازدهم هم با معدل ۷۵ /۱۲ قبول شدم. حالا که خودم شاگرد اول نشدم، حتی یادم نیست که چه کسی اول شد. فقط می‎دانم عفت پزشکی رفوزه شد. ملوک تجدد یا تعاونی هم فکر نمی‎کنم شاگرد اول شده بود برای این که اصلا نه او و نه شاگرد دیگری ادعای شاگرد اولی نکرد. فکر می‎کنم اکثرا در یک حدود بودیم و اول و آخری نداشتیم، در مورد یکی از دروس امتحان نهائی (یادم نیست چه درسی) نیز هیچ کدام ازما ۳۵ نفر نمره قبولی نیاورد.

همگی به گرفتن امتحان از آن درس، اعتراض داشتیم، چون آن قسمت را اصلاً نخوانده بودیم. به همین دلیل شاگردان، چون نطق و بیانم را خوب می‎دانستند! مرا مامور کردند که به اتفاق، نزد آقای اسدی برویم و من از جانب همه اعتراض خود را بیان کنم، اما نمی‎دانم چه شد که پس از کمی حرف زدن، گریه‎ام گرفت، گریۀ من، بچه‎ها را به خنده انداخت و صحنۀ کمیکی پیش آمد که آقای اسدی هم خنده‎اش گرفت. همان باعث شد که به همه نمره قبولی بدهند و امتحان مجددی از ما نگرفتند.

پانویس :

۱۴- دختر لُر نخستین فیلم ناطق فارسی است که در سال 1312 خورشیدی توسط اردشیر ایرانی بصورت سیاه و سفید، در بمبئی ساخته شد. این فیلم در همان سال به روی پردۀ سینما "دیده‎بان"  که بعداً مایاک خوانده شد، به نمایش درآمد، و اولین گام در صنعت سینمای ایران به شمار می‎رود. داستان فیلم از عبدالحسین سپنتا بود و خود وی همراه با روح‎انگیز سامی‎نژاد و سهراب پوری در آن نقش‎آفرینی می‎کردند.

۱۵- کرپدوشین یا کربدوشین، پارچه‌ای از خانوادهٔ  پارچۀ کرپ است. پارچه کرپ که در زبان انگلیسی Crape یا crepe و در زبان فرانسوی crêpe نوشته می‎شود می‎تواند از جنس‎هایی چون ابریشم، پشم یا پُلیستر تهیه شده باشد. این پارچه با ظاهر توری شکل، معمولا دارای حالتی مجعد و تاب‎خورده است.

۱۶- کامفر، لغتی است فرانسوی، در فارسی به آن کافور می‎گویند. ماده اصلی آن از درخت کافور گرفته می‎شود و با اسانس مانت، الکل مانتولیک یا مانتول، مخلوط می‎شود. برای تقویت قلب و مراکز عصبی به کار میرفته و اکثراً از چین و ژاپن بدست می‎آمد 





دوران کودکی



هیچ نظری موجود نیست: