پیوند سرای نویسندگان، شاعران و هنرمندان سکولار دمکرات ایران

پیوند سرای نویسندگان، شاعران و هنرمندان سکولار دمکرات ایران

۱۳۹۵ فروردین ۳۰, دوشنبه

خاطرات اقدس منوچهری (نوری علا) بخش سوم / ازدواج / شماره ۳

سرانجام در روز ۲۲ آبان سال۱۳۲۰خورشیدی، عقدِ ازدواج من با مردی بسته شد که قبل از من چقدر زیر و بَم دنیا را دیده بود. چقدر عیش و نوش کرده بود، دو زن گرفته بود (بدرالملوک خانم و طیبه خانم، که هر دو پس از زایمان و بعد از مدت کوتاهی مرده بودند) یک دختر۵ ساله داشت. بعد هم شنیدم که تا می‎خواسته زن صیغه، و نشمه داشته است.

                            

خاطرات اقدس منوچهری (نوری علا) دُخت فرهنگ کهن ایران
دست نوشته‎‎ها

انتشارات سندباد
لس آنجلس، کالیفرنیا
Sinbad Publications©2016
کلیۀ حقوق برای انتشارات سندباد و نشر الکترونیکی پیوند سرا محفوظ است
نقل برخی قسمت‎ها با ذکر مأخذ آزاد است

یک روز صبح که من در اداره مشغول کار بودم، نوری علا خودش به اداره و پشت در اتاقم آمد، چند تقه به در زد، اجازۀ ورود خواست، و وارد شد. آمد روی صندلی کنار دست من نشست. در حین حرف زدن، بی‎اختیار و بدون حواس، کشوی میز مرا کشید و باز کرد، و بلافاصله بست و عذرخواست و گفت: "حواسم درست جمع نیست، چند روز است دارم فکر می‎کنم و به این نتیجه رسیدم که به شوهرخواهرم چه مربوط که در کار من یا ما دخالت کند. من که خود عمری ازم گذشته چه نیازی دارم واسطه برای کارم بفرستم و شما هم که بحمدالله دختری تحصیلکرده و دارای موقعیتی اجتماعی می‎باشید برای تصمیم خود واسطه لازم ندارید، پس چه بهتر که شخصاً نامه‎ای به شما بنویسم، موقعیت و وضع فعلی خودم را برایتان شرح دهم و شما هم نظر خود را دراین مورد کتباً بیان نمائید." من سرم را پائین انداختم و ساکت ماندم. پرسید: "آیا بنظر شما این کار اشکالی دارد؟" گفتم: "نه اشکالی که ندارد، شما نامه خود را مرقوم بفرمائید تا ببینم چه میشود." دستی گرم و محبت‎آمیز داد و رفت.
فردا عصر که از اداره آمدم، مادرم گفت: "بی‎بی آمده بود احوال بلقیس خانم را بپرسد، این نامه را هم که نوری‎علا برای تو نوشته، داد به من." پاکت سر بسته را از مادرم گرفتم و باز کردم. در نامه اینطور نوشته شده بود: "سرکارخانم اقدس‎الملوک منوچهری، دامة ‎برکاته. بعد از احترامات فائقه، مایلم در بارۀ خود بگویم؛ من آدمی هستم در حال حاضر مِن‎غیرِحقّ، فاقد از هستی و حقوقِ بشری، مثل طفلی که تازه از مادر متولد  شده باشد. اما میدانم وضع بدین منوال نخواهد ماند و یقین دارم با همسری، و همفکریِ دختری چون شما، آیندۀ خوبی خواهیم داشت...." بقیۀ نامه‎اش را که سال‎های سال، مثل کسی که بخواهد درسی را حفظ کرده و امتحان پس بدهد، در خاطر داشتم و مرور میکردم، با گذشت زمان و رنج‎های بی‎شماری که از او دیدم، از خاطرم رفته و جز همین چند جمله، چیزی را در نظر ندارم. آن زمان، نامه اش برایم توأم با حقیقت بود و در من بسیار اثرکرد و با خود فکر می‎کردم چه مرد شریفی است که جز حقیقت ننوشته. و شرایطی را که خود می‎دانستم، در نوشتۀ او برایم بسیار متین و دلنشین آمد، از این که خود را فاقد از هستی قلمداد کرده بود، خدشه‎ای در علاقۀ من نسبت به او وارد نکرد، بلکه احساس صمیمیت و یک‎دلیِ بیشتری پیدا کردم. اما می‎دانستم پدرم در مخالفت خود، سِوِر خواهد ایستاد.
نامه را مادرم هم خواند و او هم گفت حقیقت را نوشته و پرسید: "تو چه جوابی به او میدهی؟" گفتم: "می‎نویسم عین این نامه را به عنوان پدرم بدهید." مادرم گفت: "خب، تو که جواب پدرت را میدانی، معلوم است می‎نویسد نه، موافق نیستم و او را هم جواب خواهد کرد." پرسیدم: "پس به عقیده شما چه کنم؟" مادرم گفت: "فکر می کنم پدرت از این که با ازدواج مسیح، قبل از ازدواج تو موافقت کرده، تا حدی از تو شرمنده است و شاید کم کم رام شود، بخصوص که بلقیس خانم این جا مانده که از نتیجۀ کار، آگاه شود."
بالاخره نتوانستیم تصمیمی قاطع بگیریم و دو سه روزی گذشت. بالاخره دیدم باید جوابی بدهم، دور از ادب است که نامۀ او همین گونه بدون جواب بماند و عقلم هم جز این قد نمی‎داد که بنویسم عین همین نامه را برای پدرم بدهید. لذا نامۀ مختصری بدین مضمون برایش نوشتم: "جناب آقای نوری‎علا، نامه شما را زیارت کردم، درست است که من به ظاهر دختری اجتماعی هستم ولی خودسر نبوده‎ام، بارها و بارها برایم خواستگارانی آمده‎اند که هر یک به عللی که از نظر پدرم پوشیده نبود، جواب شده‎اند و من کوچکترین اظهار نظر و عقیده‎ای در برابر تصمیم پدرم نکرده‎ام و اصلا ً جرأت و جسارت آنرا نداشته‎ام که اظهار وجودی نمایم. اما در مورد شما که نسبت فامیلی هم در میان است شاید آن صورت را پیدا نکند، بهرحال نظر من و مادرم آن است که شما عین همین نامه را به نام و عنوان پدرم مرقوم فرمائید. با عرض ارادت، اقدس منوچهری." نامه را به مادرم دادم.
بار دیگر که خدمتکارشان بی بی برای احوال پرسی بلقیس خانم که هنوز خانه ما مانده بود، آمد، به مادرم گفت: "آقای نوری‎علا گفته‎اند من برای اقدس‎الملوک خانم نامه‎ای دادم چرا جواب مرا نداده‎اند؟" مادرم که نامه مرا نزد خود داشت، به او داد و او رفت. فردا بعد از ظهر، در جواب نامه من، بی‎بی نامۀ دیگری آورده بود، عصری که از اداره آمدم مادرم گفت: "این نامه نوری‎علا را بی‎بی برای پدرت آورده (سرش بسته بود). ضمناً هم یک کارت برای تو داده، و به بی‎بی گفته که شفاهاً بتو بگوید سیصد تومان پول برایش بفرستی که می‎خواهد برای کارهایش وکیل بگیرد و درحال حاضر پولی در دست ندارد." خُب از نامه پدرم که سرش بسته بود چیزی دستگیرم نشد، روی کارت هم فقط نوشته بود: "سرکار خانم اقدس الملوک منوچهری، چون آبجی مرضیه (اسم بی‎بی مرضیه بود که بهش آبجی مرضیه هم می‎گفتند) عازم منزل شما بود، خواستم عرض ارادتی کرده باشم. حیدر نوری علا".
از مادرم پرسیدم: "پس چرا در این کارت اسم پول را نبرده؟ شاید بی‎بی از قول او دروغی گفته باشد!" مادرم گفت: "آیا ممکن است بی‎بی جرأت چنین کاری داشته باشد؟" متفکر گفتم: "شاید نوری‌علا رویش نشده که اسم پول را کتباً ببرد و آن قسمت را شفاهی پیغام داده." مادرم پرسید: آیا حاضر هستی این پول را به او بدهی؟" پرسیدم: "شما چه عقیده‎ای دارید؟ بدهم یا ندهم؟" مادرم گفت: "من نمی‎توانم در این مورد اظهار عقیده کنم. اگر بگویم بده امکان دارد پَسَ‎ات ندهد، مدرکی هم در دست نداری، این پیغام شفاهی بود، آن وقت خواهی گفت این هم از فامیل شما، و اگر بگویم نده، آیا انسان می‎تواند به مردی که دارای چنان مقام وموقعیتی بوده و با این شخصیت، امروز احتیاج به سیصد تومان پول داشته باشد، جواب رد بدهد؟" گفتم: "نه مادرجان، این پول را به او میدهم ولو آن که پَسَم هم ندهد و ازدواج هم نکنیم."
فردا اول وقت به بانک رفتم و از ذخیرۀ خودم سیصد تومان گرفتم. بعد به اداره آمدم. به منزل سرهنگ بوذری، تلفن کردم و برای بی‎بی پیغام دادم که بیاید منزل ما و چیزی را که آقای نوری‎علا خواسته بگیرد و ببرد. ظهر پول را به مادرم دادم. بعد بی بی آمده، پول را گرفته و برده بود. و حالا بشنوید از عکس العمل پدرم درمورد نامه نوری‎علا.
مادرِ نوری‎علا با دایۀ خانم معظّم هنوز منزل ما بود. من از اداره آمده و پیش او نشسته بودم که پدرم آمد و رفت بالا، لباس‎هایش را کَند، آمد پائین وضو گرفت، مجدداً بالا رفت نمازش را خواند. بچه‎ها برای عصرانه و چای خوردن به حیاط رفته بودند. مادرم سر فرصت نامۀ نوری‎علا را به او داد. چیزی نگذشت که یک مرتبه صدای فریاد پدرم بلند شد و در حالی که پایش را به کف اتاق می‎کوفت (ما صدای پایش را از سقف اتاق طبقۀ پائین می‎شنیدم) به مادرم می‎گفت: "این شخص به زبان خودش می‎گوید که مثل طفلی که از مادر متولد شده هیچ ندارد. می خواهم بدانم اگر ایشان تبرئه نشود، وضع این دختر چه خواهد شد؟ تنها با عشق که نمی‎شود زندگی کرد! آن هم عشق نسبت به‎چنین مردی که با شاه طرف بوده! خدا می‎داند در گذشته چه کرده! از گذشته و به زندان افتادنش، معلوم است که ک.. دنیا را پاره کرده! در مقابل، این دخترۀ سادۀ خوش باور و بی‎شیله پلیه قرار دارد، من اصلاً و ابداً اجازه نخواهم داد که بار دگر در این مورد، حتی صحبت کند."
مادر نوری‎علا، دایه و من، تمام حرف‎های پدرم را شنیدیم. من چون بید می‎لرزیدم. پدرم کمی ساکت شد، نمی‎دانم مادرم چه گفت که دوباره صدایش بلند شد و گفت: "چقدر سعی کردم یک آدم بی‎عیب برایش پیدا شود، نشد که نشد. عاقبت کوچک‎تره را با کسب اجازه از خودش، شوهر دادم، حالا او را به کسی بدهم که به زندان شاه افتاده، دو همسر داشته، یک طفل کوچک دارد و آس و پاس از زندان درآمده! حق وحقوقی ندارد، محکوم از خدمت دولت است و آه در بساطش نیست؟"
مادر نوری‎علا هم در پائین به سر و کله خود میزد که خدا مرگم دهد آبرویم نزد همه فامیل میرود، چقدر پُز دادم که تو را برای حیدرم می‎گیرم، او را می‎شناسم، وصله تن من است، پدر و مادر دارد، اصیل است، از حیدرم مواظبت خواهد کرد، شاید خداوند از آنها اولادی به جای گذارد که حیدرم بِلاعَقِب نماند. (عقب را می گفت عَقِب) حالا چه کنم؟ و بنای گریه و زاری را گذارد. بعد شنیدیم که مادرم به پدرم گفت: "آخر خودت به او گفتی که اگر کسی پیدا شد و او خواست، موافقت خواهی کرد." پدرم فریاد زد: "گُه خوردم، غلط کردم، نفهمیدم، آخر به او گفتم اگر کسی "مناسب" پیدا شد و او خواست، موافقت خواهم کرد، نه این چنین آدمی که اگر قبلی‎ها هر کدام یک عیب داشتند، او جمیع عیوب را دارد! آیا اقدس نمی‎فهمد زندگی با مردی که نیمی از عمرش را گذرانده و حالا تازه می‎خواهد دوباره زندگی را از نو شروع کند آن هم با داشتن پرونده و محکومیت سیاسی، یعنی چه؟" شنیدم مادرم گفت: "اقدس در بند مال دنیا نیست و میگوید اگر انسان کسی را دوست داشته باشد تمام مشکلات زندگی را حل خواهد کرد"!!
سر و صداها کمی فروکش کرد. دیگر نمی‎توانستیم به درستی حرفهای‎شان را بشنویم. هر یک از ما در جلد خود فرورفتیم. مادرم پائین آمد، مادر نوری‎علا، از او خواست فردا به اتفاق به حضرت عبدالعظیم بروند شاید به آن آقا متوسل شود و آقای منوچهری از خر شیطان پائین بیاید. من شب را در نهایت ناراحتی بسر بردم، صبح به اداره رفتم. ظهر که از اداره آمدم دیدم مادرم اینها نیستند. (معمولاً برای نهار به منزل می‎رفتم و دوباره به اداره برمی‎گشتم) دیدم زینب خاتون، خدمتکارمان غذا درست کرده بود، ناهار خوردم، کمی خوابیدم. مجدداً بعد از ظهر به اداره رفتم، عصر که از اداره آمدم مادرم و دختر عمه‎اش بلقیس خانم و دایۀ خانم معظّم از حضرت عبدالعظیم برگشته بودند. مادرم تعریف کرد که این پیره زن چگونه ضریح را چسبیده بود و اشک می‎ریخت و التماس و درخواست میکرد. داد روضه حضرت ابوالفضل خواندند، یک دسته شمع روشن کرد و چه و چه ....
بالاخره پدرم بعد از همه داد و فریادها، و تُف و لَعن برخودش که چرا به من اجازه عرض اندام داد، نمی‎دانم چگونه مادرم توانست راضی‎ش کند که به نامه نوری‎علا جواب دهد. پدرم نامه را نوشت و در پاکت گذاشت. چون سر پاکت را بسته بود من نفهمیدم در نامه چه نوشته شده بود. یادم نیست، شاید مادرم تا حدودی از مفاد نامه اطلاع داشت و شاید به من هم گفته باشد ولی الان چیزی یادم نیست. اما انگار راه امیدی بود. من هم از ترس آنکه شاید پدرم طوری نامه را نوشته باشد که مأیوس کننده بنظر آید خودم هم نامه‎ای با خط خود به این مضمون برای نوری‎علا نوشتم و به مادرم دادم که هر وقت دنبال جواب پدرم آمدند، آن نامه را هم مادرم با نامه پدرم برای او بفرستد.
حالا تمام نامه‎ای که قسمتی از آن باز تعارف بود یادم نیست اما همان گونه که از نامه نوری‎علا، قسمت حساس و برجسته‎اش همیشه در خاطرم بوده است قسمت‎های عمدۀ نامه خودم را هم خوب به خاطر دارم و آن عبارت از این بود که: "آقای محترم، در قسمتی از نامه خود مرقوم فرموده بودید « که مِن‎غیرحقّ، و فاقد از هستی و حقوق بشری می‎باشید»، باید عرض کنم در طول زندگی من، چه بسا که روزگار پدرم به اوج ترقی  و تعالی رسید و چه بسیار که با خاک یکسان شد! ولی من به حکم آنکه «در پس هر ابر تیره، ماه درخشانی، و در پیِ هر شب مُظلَم، روزی روشن است» به آینده خود امیدوار بوده و هستم. گذشته از آن به عقیده من غَرَض از ازدواج، پیدایش عشق و محبت و تولید مثل و مانند است نه ایجاد زحمت و اشکال‎تراشی." (بعداً به من گفته شد که نوری‎علا روی این نامۀ من، کلی بین فامیلش پز داد که چه دختر با سواد و روشنفکر و بی‎توقعی است. و گویا در مدح من سخن سرائی‎ها کرده بود). آمدند هر دو نامه پدرم و مرا بردند. یکی دو روز بعد بی‎بی و میرزاعلی آمدند دنبال بلقیس خانم و گفتند آقای نوری‎علا گفته که مادرش به خانه‎اش برود. همچنین از مادر من هم تقاضا کرده، که در صورت امکان، همراه مادرش، یا روز بعد پیش نوری‎علا رود که او می‎خواهد با مادرم هم صحبت کند!
بلقیس خانم را بردند. مادرم هم روز بعد رفت. در بازگشت برایم تعریف کرد وقتی رفتم نوری‎علا مهمان داشت، در اتاق مادرش نشستم، بعد که مهمانانش رفتند پیش من آمد و خیلی اظهار شعف و خرسندی کرد که آقای منوچهری لطف فرمودند و جواب مساعد دادند. همچنین گفت: "گو این که در قسمت‎هایی از نامه‎شان اشاره‎ای به تائید فرزندشان کرده‎اند و گوشزد نموده‎اند که چقدر از سن ۷‎ سالگی ایشان خواهان داشتند، ولی آقای منوچهری به دلایل عدیده موافقت نمی‎کردند و در مورد من هم، همه‎اش دعا کرده‎اند و اظهارمحبت که شما فرد دنیا دیده و سرد و گرم چشیده‎ای هستید، امیدوارم دخترم درکنار شما خوشبخت شود که خوشبختی دخترشان باعث سعادت زندگی خودشان خواهد بود." یعنی سعادت زندگی پدر و مادرم.
الهی ای پدر روحت شاد باد و هم چنین تو ای مادر عزیزم که چقدر تحمل اخم و تخم پدرم را کردی و بخاطر من و دل من و عشق من، دندان به جگر گذاشتی، روح و روانت شاد باد انشاءالله. میدانم که با این ازدواج چقدر رنج‎تان دادم و خود سوختم و ساختم. آری پدر عزیز و مادر عزیزم باید یادآوری‎تان کنم فکر عمه‎‎ام را که می‎خواست شوهر کند تا بعد از مادرش، زیر دست زن برادرها واقع نشود. اما خداوند گفت تو میخواهی ای بنده حقیر جلوی تقدیری که ما برایت در نظر داریم بگیری؟ عمه‎‎ام شوهر کرد و بعد از دو سال ناغافل شوهرش مرد، و این بار، آن زن با یک بچه به خانه برادرها برگشت و با غرولند زن برادرها چقدر زجر کشید، تا عاقبت فرزندش و بعد خودش، ناامید و ناکام از دنیا رفتند، و شاید بشود گفت بدانید و آگاه باشید که "با تقدیر، تدبیر نتوان کرد!" ضماً نوری‎علا به مادرم گفته بود: "من حتی چیزی ندارم که به عنوان شیربهاء بدهم و شما خود می‎دانید که برای وکیلم از دخترتان سیصد تومان گرفتم، در این صورت باز هم آقایی و خانمی کنید، به هرنحو که میدانید عقد مختصری که مخارج آن بر عهده خودتان باشد برگزار نمائید که از طرف من فقط مادرم و برادر و خانم برادرم و یکی از پسردائی‎هایم باشند برای شهادت پای قباله (باز بقیه درست یادم نیست) خواهند آمد و شما هم هر که را خود صلاح می‎دانید، تا این عقد صورت گیرد. من صبر می‎کنم پس از تبرئه شدنم، که دیر نخواهد بود، با کاری، دولتی یا غیردولتی، که به دست خواهم آورد، آن وقت عروسی آبرومندانه‎ای که در خورِ شأن دختر شما باشد خواهم گرفت. در حال حاضر اگر هم دستم باز بود باز نمی‎توانستم در این زمان کوتاه که تازه از زندان بیرون آمده‎ام عقد و عروسیِ تشریفاتی بگیرم؛ آن وقت دشمنان خواهند گفت پول‎هائی را که زیرخاک قایم کرده بود، درآورده و عروسی به راه انداخته."
راست هم می‎گفت، زیرا بعد از ازدواج من، وقتی پدرم خانۀ جدیدی خرید، از مادر نوری‎علا شنیدم که نمی‎دانم کدام دوست و دشمن، گفته‎اند: پول‎هائی را که نوری‎علا قایم کرده، به پدر زنش داد که خانه‎ای به نام خود بخرد. البته مادرش غیرمستقیم می‎گفت این حرف‎ها را کسانی مثل محترم خانم، مادر بزرگ مینو، که مخالف ازدواج مجدد دامادش بود درآورده‎اند! (بیچاره من! نوری‎علا که درآمدی نداشت و زندگیِ ما از شندرقاز حقوق من، می‎گذشت). همچنین مادر طفلکم از پول خودش سیصد تومان به پدرم داده بود به این عنوان که نوری‎علا هم مثل شیثی، شوهر مسیح، بابت مخارج عقد داده است. میماند لباس و غیره. یادم نیست لباس عروسی مسیح چی بود! آیا او هم از خودش لباس خرید یا کرایه کرد؟ اصلا چیزی در نظرم نیست. اما من به مادرم گفتم همه چیزهایی که لازم باشد خودم تهیه خواهم کرد. سرانجام پدرم خواه و ناخواه موافقت کرد، و مانند عقدکنان مسیح، آئینه و شمعدان را هم خودش برای مراسم عقد من خرید. (ناگفته نماند که هنگام عقد مسیح، من همان معادل پولی را که پدرم برای او بابت آینه و شمعدان داده بود، بوسیله مادرم از پدرم گرفتم، و لابد چون می‎خواستند زبان مرا بند آورند، پدرم مضایقه نکرد و داد). حالا هم بار دگر خودش آینه و شمعدان عقد مرا می‎خرید. ای پدر عزیزم، چقدر باید شرمنده تو باشم که آن همه برای سعادت منِ رو سیاه کوشش کردی، چه شب‎ها که روی خط و مشق و شعر و ادبیات و حساب و اخلاق و کردارم، بیش از فرزندان دیگرت با من کار کردی! چقدر مردها را که گمان می‎کردی در شأن دختر عزیز کرده‎ات نیستند جواب کردی، عاقبت هم نشد که با رضایت، ازدواج مرا قبول کنی و هر آنچه از روز ازل، خداوند بر پیشانی‎ام نوشته بود مو به مو بر منی رخ داد که خلاف رضایت تو ازدواج کردم.
مراسم عقد و ازدواج من
چندی بعد من همراه با خواهران پاک‎دل، از یک پارچه فروشی معروف تهران، پارچۀ بسیار اعلائی برای لباس عروس خریدیم و به خیاطی که آنها نشان دادند، به عنوان لباس شب دادیم که بدوزد. (پاک‎دل می‎گفت اگر خیاط بداند لباس عروسی است، خیلی گرانتر حساب خواهد کرد). یادم نیست چقدر خرج لباس و گل و آرایشگر دادم فقط قیمت کفش را به خاطر دارم که از کفاشی "طوطی" در لاله زارِ نو که از معروف‎ترین کفاشی‎های آن زمان تهران بود، به مبلغ ۱۴ تومان خریدیم. همان روز عروس دیگری هم در کفاشی بود و او هم چنان کفشی را پسند کرد، ولی سر قیمتش توافق حاصل نکردند. من همیشه آرزو داشتم که یک حلقه طلای نامزدی در انگشتم باشد! مادرم می‎گفت: "خوب خودت یک حلقه بخر و بگذار در انگشت‎ات باشد و بگو نامزد دارم!" می‎گفتم: "مادر عزیزم، خیلی کوچک هستم، نامزدم گذارده تا بزرگ شوم عروسی کنم؟ خوب اگر یک روز دو روز، بالاخره شوهری پیدا نشد چه بگویم؟"
بالاخره برای عقد‎کنان، نوری‎علا، یک انگشتر الماس که نگین بسیار درشتی داشت، ولی در گوشه‎اش لکی بود، همرا با یک پالتوی پوست که دوتای هیکل من بود، فرستاد که آن زمان به دردم نخورد و از انگشتر هم به خاطر لکی که داشت خوشم نیامد، و فقط سر عقد انگشتم کردم و بعد کنارش گذاردم و چون آرزوی حلقه همچنان در دلم ماند، خودم رفتم یک حلقه خریدم و در انگشتم کردم. یک حلقه هم برای نوری‎علا خریدم و بعد از روز عقد به او دادم که او در انگشتش کرد ولی دیگر مثل این زمان عقلم نرسید که بدهم اسم یا تاریخی در آن حک کنند.
روز و ساعت میمون را پدرم معین کرد. با دوستانم به گل فروشی رفتم و یک دسته گل که همه‎اش گل مریم بود سفارش دادم (من گل مریم را از هر نوع گل دیگری بیشتر دوست داشتم و دارم. اسم عروس نازنینم، همسر پیامم هم مریم است و به همین دلیل خیلی دوستش دارم). به آرایشگر هم سفارش کردم و آدرس دادم که به منزل بیاید. لباس آماده شد، کفش و گُلِ سرِ عروس، و حتی گل یقه داماد را هم خودم تهیه کردم (اما رویم نشد که بگویم نوری‎علا آن گل را به یقه‎اش بزند و همچنان ماند). روز موعود فرا رسید؛ مهمانان یک یک آمدند، عاقد آمد، حالا رفتند گل‎ها را بگیرند مغازه بسته بود دوباره و سه باره رفتند، گل فروشی مغازه را باز کرد، دسته گل ما را داد و مغازه‎اش را بست!
چرا مغازه‎ها را می‎بستند؟ چون زمان جنگ بود، و مغازه‎دارها از ترس شلوغی و بلبشو، دکانشان را می‎بستند. آرایشگر هم مستقیم به خانه آمد، در هر صورت همه چیز آماده شد. مادرم به مادر نوری‎علا گفته بود که مهریه، باید هزار تومان باشد. مطابق مهریۀ خواهرش. مادر نوری‎علا گفته بود گمان نکنم حیدر آنقدر مهر کند! زیرا مهریۀ خواهرشان بَدرالّزمان فقط سیصد تومان است! مادرم به‎من گفت. گفتم: "همین یک کار را هم اگر نوری‎علا قبول نکرد، به خدا همه چیز را خودم برهم می‎زنم. آنوقت است که می‎فهمم که پدرم راست می‎گوید." اما همین که نوری‎علا وارد منزل ما شد، بی‎بی دوید جلو و به او گفت: "می‎گویند باید هزار تومان مهر کنی!" نوری‎علا در همان حیاط، هنوز وارد راهرو نشده بود گفت: "باشه." خوشحال شدم، مطمئن بودم هزار تومان هیچ اگر ده هزار تومان هم گفته بودیم او قبول می‎کرد. زیرا خودش را می‎شناخت. حقیقتش را بگویم در تمام زندگی مشترکمان، اولاً او نه تنها اصلاً آدم خسیسی نبود، که بسیار دست و دلباز هم بود و اگر داشت در هیچ مورد و در حق هیچ‎کس دریغ نداشت، ثانیاً مَهریه را کی داده و کی گرفته؟ ثالثاً اگر زنی از دست مردی جانش به لب رسید مهر را سهل است جهیزیه خودش را هم می‎گذارد و می‎رود.
سرانجام در روز ۲۲ آبان سال۱۳۲۰خورشیدی، عقدِ ازدواج من با مردی بسته شد که قبل از من چقدر زیر و بَم دنیا را دیده بود. چقدر عیش و نوش کرده بود، دو زن گرفته بود (موچول خانم و طیبه، که هر دو مرده بودند) یک دختر۵ ساله داشت (مینو). بعد هم شنیدم که تا می‎خواسته زن صیغه، و نشمه داشته است. (یکی‎شان را در کودکی دیده بودم. نوشتم که وقتی هفت هشت ساله بودم روزی با مادر نوری‎علا به مهمانی منزلمان آمده بود و بهش می گفتند شاهزاده خانم که بسیار زیبا بود و خال سیاهی هم بر گونه داشت. عکس لخت مادرزادش را هم دیده بودم.) خدا گواه است نوری علا از مال دنیا فقط دو دست لباس نه چندان نو، یکی قهوه‎ای، که بهش خیلی می‎آمد، و یکی هم راه راه خاکستری داشت و من انتظار داشتم او در سر عقد لباس مشکی و نوئی در تن داشته باشد اما متأسفانه او را با همان لباس قهوه‎ای مستعمل دیدم! ولی آنقدر برازنده بود که لباس تحت‎الشعاع قرار می‎گرفت.
در روز عقد کنان، در اتاق پذیرائی و نهار خوری بالا، همۀ مردان دو فامیل، همراه نوری‎علا جمع بودند. مجلس عقدکنان ما در اتاق طبقۀ پائین خانه‎مان برگزار می شد. عاقد که ابتدا به بالا رفته و امضاء نوری علا و شاهدین را گرفته بود، مرا عقد کرد. سپس، خانم معظّم که جاری‎اش می‎شدم، رفت بالا، داماد را که به اصطلاح رویش نمی‎شد در چنین سن و شرایطی پائین بیاید، دستش را گرفت آورد سر سفرۀ عقد، کنار من نشاند. بعد همه رفتند، و ما را تنها گذاشتند. بعد از چند دقیقه، نوری‎علا دستم را گرفت و بوسید. سپس عذرخواهی کرد و مجدداً بالا نزد مهمانان برگشت. پس از او من رفتم بالا، البته در قسمتی که زنان نشسته بودند. شادی و خرّمی زیادی در فضا موج می‎زد. بگو و بخند بود. یا شاید این شادی بیش از هرکس در دل و روح من بود. هر لحظه در دل، شکر خدا را می‎کردم که ای پروردگار! اگر دیر دادی لااقل خوبش را دادی، یا ای خدای من! آیا چقدر مرا دوست می‎داشتی؟ کجا خواب می‎دیدم چنین مردی با این مشخصات که در رؤیاهایم بود نصیبم گردد!؟
ناگفته نماند من حالا که دیگر بزرگ شده بودم، قبل از آن هم، اغلب به هر کسی مشخصات مردی را که باید همسرم شود و در دل داشتم گفته بودم. می‎گفتم که باید دارای چه هیکل و چه شخصیت و چه سن و چه خصوصیاتی باشد. بخصوص این را می‎گفتم که کسی خواستگاری جوان و کوتاه قد و غیره برایم پیدا نکند! جالب توجه است که روز عقدکنان (خانه ما در محله عرب‎ها بود که چند کوچه از خیابان ناصریه می‎خورد تا به خانه ما منتهی شود) نوری‎علا با برادرش سرهنگ علی‎اکبر خان، خانمش معظّم، مجلّل‎السلطان پسر دائی‎اش، و میرزاداوود خان، شوهر خواهرش، و بی‎بی، همگی آن قسمت را، پیاده به سمت خانۀ ما می‎آمدند، پشت سرشان نیز عده‎ای از فامیل من؛ از جمله، خانم عموی‎ام (خانم افخم مادر رضا که بعداً با کوچکترین خواهرم، مهین ازدواج کرد)، همچنین دخترش ملیحه، خواهر رضا و چند خانم دیگر که یادم نیست می‎آمدند. ظاهراً خانم عمویم به دخترش ملیحه خانم می‎گوید: حالا ببینم اقدس، چه مردی را انتخاب کرده؟! بعد خانم افخم در بین مهمانانی که در جلوشان راه می‎رفتند و نمی‎دانستند که داماد یکی از همین این‎هائی است که دارند به مجلس عقد می‎آیند، نوری‎علا را نشان می‎دهد و می‎گوید: آنطور که اقدس می‎گوید، یک چنین مردی مورد نظرش هست. بعد با حیرت می‎بیند که آن مرد و همراهانش به خانه ما آمدند. خانم افخم وارد خانه که می‎شود، از اهل خانه می‎پرسد: "این آقا که الان رفت بالا، کی بود؟" جواب شنید که او داماد بود!
بله در ظاهر تمام مشخصاتی که من از همسرم ایده‎آلم می‎خواستم به طور کامل و بارز در او وجود داشت و حتی افزون از تصور خودم و دیگران. برادر عزیزم، حسن، که بمیرم برایش، آن زمان 21 ساله بود، او با تعجب می‎گفت: "راستی چنان شخصیتی چطور وارد خانۀ ما شد!؟" یا چون من می‎گفتم از مردی که باسنش خیلی کوچک است و شلوار به پایش گشاد باشد بدم می‎آید!، یکروز پس از عقد، آقا برادرم، در حالی که دو دستش را باز می‎کرد به شوخی به من گفت: "اقدس از نظر ریخت و هیکل و... که ناراضی نیستی؟" نه، من راضی راضی بودم و مرتب شکر خدا را می‎کردم. گویند: "شکر نعمت، نعمتت افزون کند." اما پروردگار در حق من، نه آن که نعمتم را افزون نکرد، بلکه آنرا از کفه بیرون کرد.
فردا باز به اداره نرفتم. به‎عنوان کسالت سه روز مرخصی گرفته بودم، روز اول برای تهیه و تدارک، روز دوم روز عقدکنان، و روز سوم به دعوت یکی از دختران همکارم، و فرشته مهرپور و خانم رفیعی که حالا فکر کنم پسر کوچکی هم داشت، گذشت. روز چهارم به اداره رفتم. خُب، سر و صورتم تغییر کرده بود، گل‎های مریم‎ام که دختران همکارم از خانه برده بودند را در دست یکی دو نفر از آقایان منجمله دژبخش دیدم! بعضی‎ها به روی خودشان نیاوردند، ولی بعضی بهم تبریک گفتند. نمی‎دانم بین امروز بود یا فردا که نوری‎علا، نزد من به اداره آمد و از من خواست از رئیسم سرهنگ بیات، برایش وقت ملاقات بگیرم.
من به اتاق سرهنگ بیات رفتم پس از سلام گفتم: "نوری‎علا اجازه می‎خواهد خدمت برسد و شما را زیارت کند." همانطور که قلم دستش بود و چیزی می‎نوشت گفت: "نوری‎علا کی باشند؟" گفتم: "همان کسی که در زندان بود و شما لطف کردید از سرهنگ نیرومند خواستید که روزها به اداره بیاید و به کارهایش رسیدگی کند. حالا مرخص شده و می‎خواهد از شما حضوراً تشکر نماید." گفت: "ها، بله، آیا ایشان با شما نسبتی دارند؟" گفتم: "بله خدمتتان عرض کردم از اقوام من است." گفت: "بعداً مثل این که نسبت نزدیک‎تری پیدا کردید؟" گفتم: "بله نامزد شدیم." گفت: "ولی باز هم نزدیک‎تر شدید، زیرا بوی گل، دیروز اتاق شما را برداشته بود، می‎گفتند گل سر عروس، خانم منوچهری است؛ آیا با ایشان ازدواج کردید؟" گفتم: بله." گفت: "پس حالا با شما چه نسبتی دارند؟" گفتم: "شوهر من است." خندید و گفت: "چرا خجالت می‎کشیدید از اول این جمله را بگوئید؟ بلی به شما تبریک می‎گویم، من هم میل دارم شوهر شما را ببینم." تشکر کردم و از اتاق بیرون آمدم.
نوری‎علا مثل شاخ شمشاد در کُریدور ایستاده بود. به او گفتم و او نزد سرهنگ بیات رفت. من که آن جا نبودم که ببینم آنها چه گفتند، ولی خدا گواه است، بعد وقتی نوری‎علا مرا دید گفت: "آنقدر سرهنگ از تو تعریف کرد، و به من تبریک گفت که گل سر سبد دختران این اداره را برده‎ای!" اما می‎دانید بعدها همین مرد (با شرف یا بی‎شرف) وقتی سرِ کارهاش، باهاش یکی به دو می‎کردم به من چه می‎گفت؟ می گفت: "آن روزها که سرهنگ و سرتیپ‎ها را می‎دیدی و کارم را راه می‎انداختی، من باید ترا شناخته باشم!" جوابش با خدا، اگر خدائی هست. با مذهبی که اینها راه انداخته اند به خدایش هم شک کرده‎ام.
چندی به همین منوال گذشت، باز روزها به اداره می‎آمد و برنامه قبل تکرار شد، و مرا هم دیگر به خانه مادر و خواهرش نبرد، ولی مرتّب در گوشم می‎خواند که: "باید هر کجا من زندگی می‎کنم اگر واقعا به من علاقه داری بیائی، من اگر نیاز به زن نداشتم چرا به محض بیرون آمدن از زندان زن می‎گرفتم؟ شما هم که اظهار علاقه به من می‎کنید چرا مثل بیگانه با من رفتار می‎نمائید؟" باز من قول و قرار او را با پدرم مطرح می‎کردم و می‎گفتم: "به خدا اگر من توقعی داشته باشم. اگر پدرم موافقت کند من همین گونه با شما به هرجا که بروید خواهم آمد." سرانجام یک روز گفت: "کار من به این زودی درست نمی‎شود و من هم میل دارم زنم در کنارم باشد!" گفتم: "به خدا و به جان خود شما که آنقدر دوستتان دارم من هم آرزو دارم هم‎سر و در کنار شما باشم ولو در جهنم باشد!" دیگر چیزی نگفت مرا به خانه رساند و رفت.
یک روز ظهر به خانه که آمدم دیدم مادرم ناراحت است و می‎گوید: "بی بی از طرف نوری‎علا آمده و با تغیّر برایم پیغام داده که چرا نمی‎گذارید زنم پیش من بیاید و هر جا من زندگی می‎کنم زندگی کند؟ و چرا جهیزیه‎اش را نمی‎دهید؟ من به این زودی نخواهم توانست برای دختر شما خانه و زندگی مستقل تهیه نمایم و جشن عروسی بگیرم!!" به مادرم گفتم: "آن زمان که از من سئوال می‎کردید چرا نوری‎علا پیدایش نیست، با من سر همین جریان قهر کرده بود. او مایل است که من به خانه ذهبی (برادر محترم خانم مادر همسر اولش) بروم و حالا که خودش آنجا زندگی می‎کند من هم با او در همان جا زندگی کنم." خلاصه دیدم چه بی‎پروا برای مادرم پیغام داده؛ نه تنها مرا خواسته بلکه مطالبه جهیزیه مرا هم کرده! خیلی ناراحت شدم، که ای وای زیر همه حرف‎هایش زده، او که می‎گفت باید زندگی‎ای که در خور شما باشد تهیه کنم، حالا چشمش دنبال جهیزیه من است! از همین حالا دارد حرف های پدرم ثابت می‎شود! اما از طرفی می‎دیدم راست می‎گوید، خانه‎ای ندارد، تا کسی را به انتظار بگذارد و خود انتظار کشد که کاری و زندگی به دست آورد.
در کمال ناراحتی و پس از تفکر بسیار تنها نامه‎ای مؤدبانه به این مضمون برای پدرم نوشتم: "پدر بزرگوارم، چقدر متاسفم که باید حقایق ناگواری را به اطلاع شما برسانم با آن که ۲۰ سال از اوامرتان سرپیچی نکردم و همیشه مطیع فرمانتان بودم و شما که چه آرزوها برای سعادت من داشتید ولی ملاحظه کردید که نشد! کسی مطابق خواسته شما برایم نیامد، بلکه اجازه فرمودید حالا که خواهرم را که ۴ سال از من کوچکتر است شوهر می‎دهید هرگاه کسی پیدا شد که نظر مرا جلب کرد موافقت خواهید فرمود، بعد نوری‎علا مورد نظرم قرار گرفت که به فرموده شما بدترین همه آن‎هائی بود که تاکنون شما رد کرده بودید. با وجود این، این بار در حالی که می‎دانم چقدر نگران و ناراضی بودید او را قبول کردید و او هم شرط کرد تا وضعش روشن نشده و خانه و زندگی مجزا برای من آماده نکند مرا نبرد. باید عرض کنم متأسفانه حالا زیر قولش زده و مرتّب چه به خودم می‎گوید و چه برای مادرم پیغام می‎دهد که من زنم را می‎خواهم و اگر خواسته باشم به امید روزی بنشینم که محاکمه‎ام تمام و تبرئه شوم و کاری پیدا کنم امکان دارد سال‎ها طول کشد، و شاید هم راست می‎گوید و این یک واقعیت است. لذا از وجود مبارکتان استدعا دارم وضع مرا درک فرمائید و تصور نمائید من هم مانند مسیح که در موقعیت اضطراری قرار گرفت و شوهرش آمد بدون هیچگونه تشریفاتی او را با خود به شیراز برد، آن هم در حالی که شما احدی از اقوام شوهر او را ندیدید و نه درباره‎شان چیزی می‎دانستید، فقط به امید این که جوان بی‌‎غَلّ و غَشی است مسیح را به او دادید. پس بهتر نیست تصور نمائید برای من هم مانند مسیح وضع اضطراری پیش آمده؟ در حالی که کلیه کسان نوری‎علا را می‎شناسید و مطلع هستید اجدادش که بوده، مادر و برادر و فامیلش که و کجا هستند و خودش هم اگر دو سال در زندان بوده آدم خطرناکی نیست، زندان شدنش هم زندان دزد و جانی نبود، و بفرموده خود شما طرف مقابلش شاه مملکت بوده است. لذا اجازه فرمائید من هم مانند خواهرم مسیح بدون هیچگونه تشریفات به جائی روم که او خود دارد زندگی می‎کند یعنی به خانه دائی و مادر زن زن قبلی‎اش! آری پدر عزیزم اجازه می‎خواهم مثل چند شبی که مرا به خانه برادر و خواهرش و خانواده ذهبی برد اگر اصرار ورزید امشب با او به محلی که فعلا زندگی می‎کند بروم و مگرنه این است که زن و مرد شریک زندگی خوب و بد هم هستند؟ پس من اول از بدش شروع می‎کنم شاید به امید خدای بزرگ و با دعای پدر و مادر عزیزم که جز سعادتم آرزوئی ندارند به خوبش هم برسم. امیدوارم مرا عفو فرمائید و شما خود می‎دانید حالا من نصف و شاید قسمت عمده اختیارم در دست اوست. تصدق وجود مبارکتان- دختر شما اقدس."
ظهر که از اداره به خانه آمدم نهارم را خوردم دوباره که خواستم بعد از ظهر به اداره بروم این نامه را به برادر کوچکم حسین عزیزم دادم و گفتم به آقا جانم بده و بگو اقدس شب به خانه آقای ذهبی، پیش نوری‎علا می‎رود. شب شد، نوری علا هم دنبالم نیامد، یعنی تقریباً بعد از پیغامی که برای مادرم داده بود مثل این که نا امید شده و یکدیگر را ندیده بودیم. درست خاطرم نیست ولی یادم نمی‎آید که تماس مجددی داشتم و می‎دیدم این رابطه دارد کم کم قطع می‎شود. لذا خودم آن شب از اداره به خانه ذهبی رفتم. محترم خانم که خدا رحمتش کند، زن سیاستمداری بود و نمی‎خواست به هیچ وجه نوری‎علا را که پدر نوه‎اش بود و سال ها او و برادرش در کنار نوری علا زندگی مرفه ای داشتند را از دست بدهد، با من در نهایت مهربانی برخورد کرد. و شکوه اعظم (عروسشان همسر آقای ذهبی) هم که اصلا خانم خوب و مهربانی بود و خود مطیع و منقاد شوهر و مادر شوهر و خواهر شوهر بود با من برخورد دوستانه‎ای داشت.
من قبلاً محترم خانم را یک بار، وقتی شاگرد مدرسه در مشهد بودم، با دخترش، همسر اول نوری‎علا که، مینو را حامله بود، همراه بلقیس خانم دیدم که برای دیدن مادرم به منزلمان آمده بود. یک بار هم قبل از ازدواجم، او را در اداره آگاهی، با نوه‎اش مینو، دختر نوری‎علا، که ۵ ساله بود، دیده بودم، و یکبار هم همان ابتدای ازدواجم، که به مناسبت تولد و شب۶ فریدون، فرزند دوم شکوه اعظم و ذهبی، مهمانی مفصل و مطرب و بزن و بکوبی برقرار بود و مرا هم دعوت کرده بودند. من هم با بردن یک گلدان بزرگ گل در آن شب شرکت داشتم و تا صبح هم کسی نخوابید و جشن همچنان ادامه داشت. اما جواهر خانم، مادر محترم خانم و ذهبی را که جدّه مینو میشد را برای اولین بار در منزل ذهبی می دیدم.
آن شب ذهبی و نوری‎علا منزل نبودند. اما من داخل شدم و از همان بدو ورودم به خانه گفتم: "بنا به میل و اراده  شوهرم آمده‎ام که با شما در همین جا زندگی کنم!" همگی به ظاهر حسن استقبال کردند. مدتی زیر کرسی نشستم و از هر دری صحبت کردیم. حدود ساعت ۱۰ و ۱۱شب نوری‌علا و ذهبی مستِ مست به خانه آمدند و وارد اتاق شدند. همین که نوری‎علا چشمش به من افتاد در نهایت خوشحالی گفت: "اُه اقدس هم اینجاست!" بعد، در انظار همه مرا بغل کرد و بوسید و پرسید: "چطور شد که این جا آمدی؟" گفتم: "دیدم تو دیگر کمتر به سراغ من می‎آئی، آمدم به بینم چه شد و چه باید کرد؟" گفت: "اگر مرا دوست داری باید هر کجا من زندگی می‎کنم پیش من بیائی و با من زندگی کنی." گفتم: "من هم همین کار را کردم، نامه‎ای به پدرم نوشتم، دادم حسین به او بدهد و آمدم پیش تو زندگی کنم." با تعجب پرسید: "یعنی همین جا پیش من می‎مانی؟" گفتم: "بله. از این به بعد هر کجا تو باشی پیش تو خواهم ماند." نمی‎توانم شرح خوشحالی او را در آن شب بدهم که چگونه رویش می‎شد در مقابل مادر زن و کسان زن قبلی‎اش آنقدر به من اظهار محبت کند و شادمان باشد.
آری این بود شب عروسی ما!! آه... نپرسید از حال دلم که چه شوری داشت در مورد نامه‎ام و عکس العمل پدرم! آن شب به خوشی گذشت ولی با ترس و هراس بسیار فردا به اداره رفتم در اداره هم شاد بودم و هم دلواپس. ظهر به خانه پدرم رفتم، در زدم. باز حسین برادر عزیزم در را باز کرد و مثل اینکه انتظار داشت این مژده را خودش به من بدهد، گفت: "اقدس نترس آقا جان به مادر گفته وقتی اقدس آمد به او محبت کنید." پدر عزیزم چاره‎ای غیر از این نداشت. خدا را شکر کردم و وارد منزل شدم. دیدم مادر عزیزم که روحش شاد باشد انشاءالله، با نهایت محبت و مهربانی مرا پذیرفت و جویای حالم شد و از نوری‎علا و برخورد او و خانوادۀ ذهبی پرسید. من هم همه را برای مادرم در حالی که هم من خوشحال بودم هم او، شرح دادم. مادرم گفت: "پدرت وقتی نامه ترا خواند گفت دختره راست می گوید تقدیرش این بود حق هم دارد. بیش از این نمی شد لگد به بختش زد. متأسفانه بخت خوبی بالاخره نصیبش نشد. خدا عاقبتش را خیر گرداند." الهی روح پدر و مادرم هر دو شاد باشد، چه راست گفت پدرم.
مادرم چمدان بزرگی لنگه چمدانی که برای مسیح بسته بود آماده کرد و به من گفت: "وسائل حمام و لباس‎ها و احتیاجات اولیۀ ترا در این چمدان گذارده‎ام بگو میرزاعلی بیاید و فعلا این را به منزلت ببرد که به آنها نیاز مبرم داری ولی پدرت گفته تا زمانی که خانه جدا نداشته باشی و نداند دخترش بطور مستقل در کجا باید زندگی کند جهیزیه‎اش را نخواهم داد. پدرت می‎گوید تو در حال حاضر به خانه‎ای رفته‎ای که هر قدر مردمان خوبی باشند نمی‎توان آنها را دوست تو تصور کرد زیرا به جای دختر آنها رفته‎ای. و اگر بنا باشد که جهیزیه‎ات را به آن خانه ببری، بعید نیست زندگی‎ات حیف و میل شود." من هم قبول کردم که فعلاً با همان یک چمدان در خانه آنها و در کنار شوهرم بمانم تا به بینم تقدیرم چیست و چه خواهد شد. لازم به تذکر است که نوری‎علا پس از فوت همسر اولش بدرالملوک، مادر مینو، که از او به نام موچول یاد می‎کردند، با زنی به نام طیبه ازدواج کرده بود که او نیز فوت کرده و بچه هایش هم مرده بودند. نشانی از او نبود و در واقع من به جای طیبه رفته بودم نه جای دختر محترم خانم! با این همه باید برای محترم خانم سخت بوده باشد که مرا به جای دخترش ببیند اما چیزی به روی خود نمی آورد.
قبلا نوشتم که نوری‎علا در همان منزل خانوادۀ ذهبی، اتاق مفروش بزرگ و مرتبی داشت؛ تخت خوابی دو نفره، با رختخواب و روتختی بسیار شیک و تمیز، قالیچه گران قیمت و آینۀ قدی، پیش بخاریِ تزئینی، میز و دو عدد صندلی بسیار اعلا؛ روی هم رفته اتاق پاکیزه و لوکسی بود. این اتاق بزرگ، که برای خود دستشوئی و حمام و توالت مجزا داشت، در طبقه بالای خانه و در کنار اتاق مجلل مهمانخانه واقع شده بود. نوری‎علا سعی می کرد خیال مرا راحت کند و به من می‎گفت: "خیال نکنی که در اتاق ذهبی و فرش و تخت آنها هستی و از اثاث آنها استفاده می‎کنی! کل زندگی این خانه مال من است و امروز دستم از همه چیز کوتاه است!"

                     حیدر نوری علا و اقدس منوچهری، چندی پس از ازدواج
دیگر من هر شب به جای رفتن به محله عرب‎ها و خانه پدر و مادرم، به قلمستان خانه ذهبی که فعلا خانه شوهرم هم محسوب می‎شد می‎رفتم و نسبتا هم خوشحال بودم. زیرا برخورد آنها همه با من خوب بود و گذشته از همه این‎ها در کنار شوهری که علاقۀ بسیار به من نشان می‎داد و من نیز چون بت  می‎پرستیدمش زندگی لذت بخش داشتیم. 
ادامه دارد

دوران ازدواج

خاطرات اقدس منوچهری (نوری‎علا) / بخش سوم / ازدواج / شماره ۱

هیچ نظری موجود نیست: