پیوند سرای نویسندگان، شاعران و هنرمندان سکولار دمکرات ایران

پیوند سرای نویسندگان، شاعران و هنرمندان سکولار دمکرات ایران

۱۳۹۵ اردیبهشت ۶, دوشنبه

خاطرات اقدس منوچهری (نوری علا) بخش سوم / ازدواج / شماره ۴

حکومت نظامی برقرار شده بود۱ و همه جا خلوت و تاریک بود. با احتیاط از کوچه و پس کوچه ها گذشتیم تا به منزل مادرش رسیدیم. در این خانه برعکس، همه بیدار و در انتظار آمدن ما بودند. چائی و شام و شبچره، همه چیز حاضر بود، و همه خندان و با محبت.


خاطرات اقدس منوچهری (نوری علا) دُخت فرهنگ کهن ایران
دست نوشته‎‎ها

انتشارات سندباد
لس آنجلس، کالیفرنیا
Sinbad Publications©2016
کلیۀ حقوق برای انتشارات سندباد و نشر الکترونیکی پیوند سرا محفوظ است
نقل برخی قسمت‎ها با ذکر مأخذ آزاد است
در میان خانواده ذهبی، و در کنار نوری‎علا و محبت و احترامش به خودم، روزگار خوبی داشتم. شب‎هایی که با هم به گردش یا رستوران نمی‎رفتیم و در منزل بودیم، با اهل آن خانه، جمعاً به صحبت و شام خوردن می‎گذشت. بعد از شام هم در اتاق خودم به‎راحت می‎گذراندم. خدمتکار همه کارهایم را انجام می‎داد و من در خانه کاری نداشتم. هر روز صبح که آمادۀ رفتن به اداره می‎شدم، نوری‎علا هم که خوی نظامی داشت و سحرخیز بود، بیدار می‎شد، ولی چون کاری نداشت، در تخت می‎ماند. بخاطر شخصیت پرکاری که داشت، می‎دیدم بی‎کاری و بلاتکلیفی زجرش می‎داد، به قول خودش که اگر راست می‎گفت، دلش خوش بود که شب سرش کنار سر همسرش می‎باشد. من واقعا در این خانه راحت و از زندگی‎ام راضی بودم. اما هنوز به عادت قبل، روزها از اداره برای نهار به خانه پدرم که نزدیک اداره‎ام بود می‎رفتم و نهار را با خانواده‎ام می‎خوردم. در ضمن مادرم هم خیلی مایل بود بطور روزمره از زندگی من آگاه باشد.
میرزاعلی خدمتکارمان، به منزل پدرم رفت و چمدانی را که مادرم برایم آماده کرده بود، آورد و آنرا هم در گوشه دیگر اتاق قرار دادم زیرا چمدان بزرگ بود و زیر تخت نمی‎رفت. ضمنا نوری‎علا هم چمدان بزرگی داشت که او آنرا زیر تخت گذارده بود. نوشتم که اتاق ما پشت اتاق مهمانخانه ذهبی بود و او که قمارباز قهاری بود هر شب تا نیمه‎های شب در آن اتاق با رفقایش به قماربازی مشغول بود ولی خوشبختانه نوری‎علا قمار‎باز نبود، گاهی کمی بازی آنها را تماشا می‎کرد و زود به اتاق خودمان برمی‎گشت و همه‎اش نگران من بود و می‎گفت: "سر و صدای این‎ها نمی‎گذارد که تو راحت بخوابی در حالی که صبح هم مجبوری به خاطر رفتن به اداره زود بیدار شوی." می‎گفتم: "من به قدری که لازم باشد می‎خوابم، نگران خواب من نباش."
خدا همه رفتگان‎شان را رحمت کند، من در این خانه کوچکترین ناراحتی نداشتم، صبح‎ها می‎رفتم پائین، صبحانه که حاضر بود، می‎خوردم، بعداً دوباره بالا می‎آمدم، لباس می‎پوشیدم، موقع خداحافظی، پس از این که یکدیگر را می‎بوسیدیم، او در رختخواب دهان دره می‎کرد و من به اداره می‎رفتم!! بعد از من او صبحانه می‎خورد، لباس می‎پوشید، و به دنبال وکیل و دادگستری و کارهای حقوقی‎اش می‎رفت.
اکثر صبح‎ها من همراه با مرحوم ذهبی (خدا رحمتش کند که چه مرد سلیم النفس و آقائی بود) و سوار بر درشکه‎ای که برای بردن ذهبی به شهربانی، به دَم در حیاط می‎آمد، به اداره می‎رفتم. و اگر شبی هم نوری‎علا دنبال من به اداره نمی‎آمد، خودم به خانه برمی‎گشتم. می‎دیدم شب با ذهبی هر دو با هم به خانه می‎آمدند، شنگول و سرمست، می‎گفتند و می‎خندیدند. دیر به خانه آمدن گاه به گاهِ نوری‌علا را احساس نمی‎کردم، زیرا اینها مردمان پر جمعیت و پر رفت و آمد و مهربان و خوش‎خلقی بودند، بیشتر اوقات، خانه شلوغ بود و من احساس تنهائی نداشتم. در این خانه علاوه از مینو، دختر کوچک و شیرین نوری‎علا که خیلی دوستش می‎داشتم، مینا دختر دو سالۀ شکوه اعظم و ذهبی هم بود که آنقدر شیرین و خواستنی بود که من برای او هلاک بودم. پسر کوچولوی یکماهه دو ماهه‎شان، فریدون هم بود که سر همه را گرم می‎داشت.
من در زندگی جدیدم اصلاً از هیچ چیز زندگی خبر نداشتم. مثل یک مهمان می‎آمدم، شام آماده و چای و شبچره هر چه برای همه بود من هم استفاده می‎کردم. صبح بعد از رفتن من و نوری‎علا از خانه، خدمتکاران می‎آمدند، تخت را جمع می‎کردند، اتاق را نظافت می‎نمودند، حتی تمام لباس‎های من و نوری‎علا را می‎شستند و تا می‎کردند و در اتاق، روی تخت می‎گذاشتند. من فقط البسه‎ای را که اتو لازم داشت اتو می‎کردم. (در منزل ذهبی و نوری‎علا، جز میرزاعلی، دو خدمتکار زن هم بودند؛ یکی به نام سکینه، که پیر بود و همیشه با آنها زندگی می کرد، و دیگری نصرت خانم نام داشت که جوانتر بود، صبح‎ها می‎آمد تا شب آنجا کار می‎کرد و شب به خانه‎اش می‎رفت. وقتی مینو شوهر کرد، نصرت خانم خیلی پیش او می‎رفت و کمکش می‎کرد. شاید او الان ۸۰ یا ۸۵ ساله باشد. هنوز گاهی خانۀ مینو می‎رود).
برعکس آن چه پدرم تصور می‎کرد که آن خانه، خانۀ دشمنان من است، و از دوست و آشنا هم هرکس فهمید، تعجب کرد که من چطور راضی شدم به آن خانه بروم، اما من واقعا در تمام مدت شوهرداری‎ام، خوشترین ایام زندگی‎ام را در همان آن خانه و کنار اهالی آن خانه گذراندم. و با تمام کمبودها، که من اصلا کمبودی را درک نمی‎کردم، شاد و مسرور و سرحال بودم، زیرا نوری‎علا هم مرا خیلی عزیز و گرامی می‎داشت. شبی هم پدر و مادرم، همۀ اهل خانۀ ذهبی، و مادر و برادر و خانم برادر نوری‎علا را به شام مفصلی منزلشان دعوت کردند. واقعاً آن چه می‎گذشت جز شادی و دوستی و خوشی چیز دیگری نبود.
گاهی روزها، نوری علا قبل از ظهر پیش من به اداره‎ام می‎آمد، کمی می نشست، گاهی می‎پرسید: "برای نهار منزل پدرت می‎روی؟ اگر من هم بیایم اشکالی دارد؟" می‎گفتم: "نه، برعکس، خوشحال هم می‎شوند." و او گاهی می‎آمد که اکثراً پدرم نبود زیرا آن زمان پدرم در کارخانۀ سیمان، یکسره تا غروب کار می‎کرد. اما مادرم بخصوص، و بچه‎ها همگی نوری‎علا را خیلی دوست داشتند. مادرم واقعاً از صمیم قلب او را دوست می‌داشت و سعی می‎کرد از او به نحو احسن پذیرایی نماید.  
روزی مادرم از من پرسید: "حامله نیستی؟ آیا نوری‎علا انتظار پسری از تو ندارد؟" گفتم: "او خیلی انتظار دارد و هرشب و هر روز از من سئوال می‎کند ولی هنوز خاطر جمع نیستم که به او چیزی بگویم." بعد مادرم پرسید: "رفتارش با تو چگونه است؟" گفتم: "مادر جان! من هرگز تصور نمی‎کردم آنقدر خوشبخت باشم! اگر نوری‎علا زندگی‎ای ندارد، در عوض آنقدر مرا دوست می‎دارد و آنقدر از من تعریف می‎کند که حد ندارد. می گوید تو تنها زنِ من نیستی، تو مونس و شریک زندگی و مشاور و معاون و رفیق و هم‎صحبت من هستی. و من از این همه محبت که او نسبت به من دارد و در جلوی دیگران برایم سنگ تمام می گذارد بسیار خوشحالم و هیچ احساس کمبودی ندارم." و مادر نازنینم هم خوشحال می‎شد.
بالاخره با تغییرات بدنی‎ام، احساس کردم حامله هستم. باز که مادرم پرسید، گفتم: "فکر می‎‎کنم چیزی باشد!" پرسید: "به نوری‎علا گفته‎ای؟" گفتم: "شاید زود باشد، می‎ترسم بگویم خوشحال شود، بعد خبری نباشد و ناامید گردد." ولی وقتی وضعم را برای مادرم شرح دادم او به من گفت: "نه مطمئن باش که حامله هستی و به او بگو و خوشحال‎ش کن." بالاخره یک روز که نوری‎علا دوباره از حالم پرسید، به او گفتم. از خوشحالی، به عرش رسید، دست‎ها را بهم زد، یکدست پشت کمرش زد و بشکن زنان، چند دور لزگی رقصید، مرا در بغل گرفت و بوسید، و همان طور که همیشه می‎گفت اگر تو برای من یک پسر بیاوری چنین و چنان می‎کنم، حالا دیگر آب و روغنش را زیادتر کرد و بیش از پیش به من اظهار محبت کرد و باز تکرار نمود علاوه از تمام محسناتی که تو داری بزودی مادر پسرهای من هم خواهی شد. او می‎گفت: "زن‎های من یا نمی‎توانستند صاحب اولاد باشند، یا بچه‎ها را ناقص به دنیا می‎آوردند، یکی هم که سالم دنیا آمد، دختر شد، و مادرش درگذشت." او می‎گفت من در چهار گوشه رشت چهار بچه دارم!! و من گاهی فکر می‎کردم چرا حالا او هر بچه‎ای را در یک گوشۀ رشت خاک کرده! و حرف او را باور کرده بودم.
کم کم متوجه شدم نوری‎علا، زیاد دروغ می‎گوید؛ من نه اصلاً دروغ گفته بودم و نه از کسی این گونه دروغ‎های بی‎جهت و غیرباورکردنی شنیده بودم! مثلاً روزی به من گفت: "در سفری که با محترم خانم اینها به شمال می‎رفتیم، در راه قزوین ماشین ما تصادف کرد و یک دندۀ من شکست، و الان چند سال است که با یک دندۀ فلزّی زندگی می‎کنم!" چقدر من ناراحت شدم و به مادرم هم گفتم، مادرم باور کرد، او هم ناراحت شد. تا این که شبی در خانۀ ذهبی، قبل از آمدن نوری‎علا به خانه، نمی دانم چه صحبتی شد که من گفتم: "از وقتی فهمیده‎ام نوری‎علا یک دنده‎اش فلزّی است خیلی برایش نگرانم!" و رو کردم به محترم خانم و گفتم: "شما هم گویا در آن سفر با او بودید؟" دیدم محترم خانم زد زیر خنده و هم چنین سایرین. پرسیدم: "چرا می‎خندید؟ آیا نوری‎علا چنین دروغی گفته؟ دلیلش چه بوده؟ لابد خواسته ببیند من با مرد دنده فلزّی! زندگی می‎کنم؟" همه خندیدند و محترم خانم گفت: "او دروغ خیلی می‎گوید و تو باید کم کم عادت کنی؟" گفتم: "آخر این گونه دروغ چه خاصیتی دارد؟" او جواب داد: "خاصیت داشته باشد یا نداشته باشد، او عادت دارد که دروغ بگوید، ولی تو از قول من به او حرفی نزن." من چیزی نگفتم، و فکر می‎کنم تا به‎حال حتی به بچه‎هایم هم نگفته‎ام که پدرتان چنین دروغی گفته بود.
من همچنان هر روز به سرِ کارم می‎رفتم. حقوق من ماهی ۹۶ تومان بود. از وقتی ازدواج کردیم، به محض این که حقوقم را می‎گرفتم، همۀ پول را به نوری‎علا می‎دادم. حتی یک قِرانِ آن را هم خودم برنمی‎داشتم، و برای پول حمام، هر بار از مادرم ۲ تومان می‎گرفتم. نوری‎علا (راست یا دروغ) به من گفته بود که از آن پول ۸۰ تومان بابت مخارج دو نفری‎مان به محترم خانم می‎دهد و ۱۶ تومان را هم توی جیب خودش برای مخارجش نگه می‎دارد. حتی از من سئوال نمی‎کرد که آیا تو خودت خرجی داری یا نه؟ و من هم نمی‎گفتم از وقتی به این خانه آمده‎ام چیزی که خرید نکردم هیچ، پول حمامم را هم از مادرم گرفتم! از محترم خانم هم خجالت می کشیدم بپرسم نوری علا این پول را به آنان می دهد یا خیر.
روزی نوری‎علا دو صندوق چوبی بزرگ که کول دو حمال بود، به خانه آورد و گفت: "این‎ها لباس‎های من و طیبه (همسر دومش) است که دولت توقیف کرده بود و حالا پس داده است. و چمدان‎ها را باز کرد. یکی مملو از لباس‎های افسری، کت و شلوار و چکمه و کلاه و کمربند و درجه و نشان و یَراق و پالتو خودش بود، و چمدان دیگر پُر بود لباس‎های نفیس و گرانقیمت زنانه، لباس‎های تابستانی و زمستانی، لباس روز و شب و زردوزی شده، و بافتنی و ۷عدد چتر و۱۱ قواره پارچه اعلا، چندین چادر مشکی کرپ دوشین، چندین چادر نماز، یک پالتو پوست بلند و یک بقچۀ بزرگ شامل لباس بچۀ پسرانه و دخترانۀ نو و دست نخورده، قنداق فرنگی و بافتنی که همه را با چه سلیقه‎ای دوخته و دست دوزی و گلدوزی کرده بودند.
نوری‎علا مرا صدا کرد که از توی آن صندوق هر چه به دَردَم می‎خورَد بردارم، ولی خدا می‎داند فقط نگاهی کردم و گفتم: من هیچ یک را نمی‎خواهم! محترم خانم همه را زیر و رو کرد و مرتب به من می‎گفت: "خوب دقت کن! اگر چیزی می‎خواهی بردار." گفتم: "من چیزی نمی‎خواهم!" نوری‎علا پرسید: "آیا تو هیچ یک از این لباس‎ها و کفش‎ها و پالتو و چتر تابستانی و زمستانی را نمی‎خواهی؟" گفتم: "نه." بدش آمد. گفت: "تو خیال می‎کنی طیبه این‎ها را از خانه پدرش آورده بود؟ گفتم: "نه، می‎دانم شما تهیه کرده‎اید، اما برای او! و او که حالا زنده نیست. من این لباس‎ها را اولا به این علت نمی‎خواهم که خدا می‎داند آن زن جوان با چه آرزو و حسرتی این‎ها را به اندام خودش داده دوخته و تهیه کرده بودند، ثانیا من اصلاً عادت به پوشیدن لباس دیگران ندارم، ثالثا خودم به اندازه احتیاجم در حال حاضر لباس دارم، دو عدد چتر تابستانی و زمستانی هم دارم." و سر سوزنی از آن چمدان برنداشتم.
نوری علا از کار من ناراحت شد، اما محترم خانم گفت: "تو حق داری آنها را برنداری ولی این ۱۱قواره پارچه ندوخته است و آن بقچه رختِ بچه هم مال بچۀ نوری‎علا است، خواه از آنِ طیبه باشد خواه از آنِ تو." من دیدم اینجا حرف محترم خانم منطقی است، پارچه‎ها و لباس‎های بچه را برداشتم، بقیه را هم نمی‎دانم محترم خانم چه کرد. یکبار یکی از چادر نمازها را سرِ محترم خانم دیدم، بقیه لباس‎ها را هم گفتند فروختیم، ولی من ندیدم، در حضور من کاری نکردند. 
اما از اول که به این خانه آمدم، نوری‎علا صندوقِ پر از جواهری را که گفته بود حسابداری دربار شاهنشاهی، به او مسترد کرده بود، به من داد و همیشه نزد من بود. همان صندوقی که از آن یک انگشتر با نگین بزرگ الماس که گوشه‎اش لک داشت همراه یک پالتو پوست برای عقدکنان فرستاده بود. اما من دست به هیچ یک از جواهرات درون آن صندوق نزده بودم. نوری‎علا اصرار می‎کرد هرچه را می‎خواهم از این صندوق بردارم. لکن من فقط یک انگشتر برلیان که یک نگین درشت در وسط داشت به جای انگشتری که برای عقدم فرستاده بود و لک داشت، برداشتم و به جایش آن انگشتر لک دار را درون صندوق گذاردم. آن چه بیشتر به چشم می‎آمد، چند کُلیّه برلیان با زنجیر طلا، ۱۷رشتۀ مروارید خیلی ریز، ۷ ساعت طلای مردانه و زنانه‎ای که هر یک دو یا سه درِ طلا داشتند و روی درهایشان میناکاری بود، با زنجیرهای پلاتینی که گویا خانم‎ها آن ساعت‎ها را به گردن می‎آویختند. و چندین النگوی کنده کاری شدۀ طلا و پلاتین و مقدار زیادی زنجیرهای طلا.
نوری علا خودش یکی از ساعت‎های مردانۀ در دار طلا را که با زنجیر طلا از جیب جلیقه آویزان می‎شد و یک قوطی سیگار نقره، که خیلی ظریف، با نقش و نگار فراوان روی درش ساخته شده بود و یک پلاک طلای باریک و ظریف بیضی شکل که بطرز جالبی رویش نصب شده و نوشته بود افسر حیدر نوری‎علا را برداشت. (موقع عقد کنان پیام و مریم، آن ساعت را نوری‎علا به پیام داد و گویا به مریم هم گردنبندی دادم). نوری‎علا به من گفت از این ۱۷رشته مروارید، دو تای آنرا تو بردار۷ تای دیگر را من با یکی دو انگشتر به مینو میدهم. باز به اصرار زیاد نوری‎علا، یک کلیه با زنجیرش برداشتم (بعداً موقع عقدکنان پرتو و سپانلو، آن کلیه را به پرتو دادم، برای سپانلو هم یک ساعت گرانقیمت خریداری کردم) و دیگر چیزی برنداشتم، می‎گفتم احتیاجی ندارم.
نوری علا اصرار می‎کرد: "لااقل یکی از آن ساعت‎ها یا النگوها را بردار." گفتم: "انسان یک ساعت لازم دارد که آنرا هم خودم دارم." یک النگوی بادگیری به پهنای دو بند انگشت، که اطرافش نگین‎های ریز داشت، و پدرم برای من و مسیح و فصیح یکجور خریده بود، در دستم داشتم و نیاز به بیش از آن نمی‎دیدم. تازه آنرا هم که مال خودم بود بعدا از دستم درآوردم. اصلاً از آویزان کردن جواهر خوشم نمی‎آمد. از نظر من جواهر زن، علم و دانش و ادب و رفتارش بود. فقط یک حلقه که خودم برای عقدکنانم خریده بودم (حلقه نوری‎علا را هم من خریدم) همیشه در انگشتم بود، والسلام. چند تکه‎ای را هم که به اصرار نوری‎علا از آن صندوق برداشتم مورد استفاده قرار ندادم، مگر احیاناً یکی دو بار در جشن عروسی حسن و شکوه، یا مهین و رضا، و برادر شکوه اعظم، استفاده کرده باشم. همچنین اگر احتیاج به پول داشتم، آن تکه جواهرها را همراه با ترمه‎های جهیزیۀ خودم برای مدتی در بانک رهن می‎گذاشتم.
وقتی چمدان وسایلم را مادرم آماده کرده بود و به این خانه می‎فرستاد، من از پولی که خودم در بانک داشتم هزار تومان گرفته بودم و در جیب چمدانم گذارده بودم که اگر وقتی لازم شد بی‎پول نباشیم. وقتی چمدانم را از خانه مادرم آوردند، باز کردم که لباس‎هایم را مرتب کرده و در گنجۀ اتاق آویزان کنم، نوری‎علا آن پول را دیده بود و از من پرسید: "این پول چیست؟" گفتم: "برای خرید لوازم ضروری است. اما حالا که خانه‎ای نداریم برای احتیاط از بانک گرفته‎ام که در خانه، بی‎پول نباشیم."
چند روز بعد نوری علا به من گفت: "چند نفر از دوستانم از من سورِ عروسی‎مان را خواسته‎اند و من دوست ندارم آنها را به این خانه بیاورم اگر پول داشتم در بیرون غذایی به آنها می دادم و شرشان را می‎کندم!" پرسیدم: "چقدر یک نهار خرج دارد؟" گفت: "۵۰ تومان. اما خُب، ناهار تنها که نیست ۵۰ تومان هم باید عرق بخورند." گفتم: "باشد من صد تومان به شما می‎دهم آنها را هر کجا میل داری، نهار بده." و صد تومان به او دادم.
جمعه صبح او خود را مرتب کرد، قوطی سیگار نقره‎ای که از صندوق جواهرات برداشته بود را هم در جیبش گذاشت، صد تومان را هم گرفت، با هم از خانه بیرون رفتیم، من رفتم منزل مادرم. حمام روبروی در خانه مادرم اینها بود، حمام رفته و شب به خانه برگشتم. نوری‎علا دیر به خانه آمد، همه اهل خانه خوابیده بودیم، خیلی هم مست بود. من تا او آمد بلند شدم نشستم. گفت: "امروز قوطی سیگارم را دزدیدند. اما می‎دانم کی دزدیده، پدرش را درمی‎آورم و ازش می‎گیرم!" گفتم: "تو که می‎دانستی دزد کیست، چرا همان وقت نگرفتی؟" گفت: "اول نفهمیدم اما می‎دانم کار کیست!" این موضوع تمام شد.
یک روز صبح که می‎خواستم به اداره بروم، نوری‎علا گفت: "من امروز ناهار می‎روم منزل مادرم، تو هم ظهر از اداره بیا آنجا." قبول کردم. ظهر وقتی به خانه مادرش می‎رفتم از دور دیدم او با یک شلوار کوتاه، طوری که همیشه در خانه می‎پوشید سرِ کوچه خانه مادرش ایستاده! با تعجب گفتم: "چرا این طور اینجا ایستاده‎ای؟" گفت: "دلم شور زد، ترسیدم خانه را درست بلد نباشی، آمدم این جا انتظار ترا می‎کشیدم." چیزی نگفتم، باز به او بیشتر احساس محبت کردم که دلش شور مرا هم می‎زند. در خانه به اتاق مادرش رفتیم و همان جا هم نهار خوردیم. برادرش سرهنگ علا و همسرش خانم معظّم و زهرا خدمتکارشان خانه نبودند. بی بی نهار درست کرده بود، میرزا علی هم خوش خدمتی می‎کرد. بعد از نهار نوری‎علا در حضور مادرش از من پرسید: "تو میل داری بیائیم اینجا با مادر و برادرم و خانمش زندگی کنیم؟" من در حالی که از افراد خانۀ ذهبی که چندی با آن‎ها زندگی کرده بودم، ناراضی نبودم بدون تأمل گفتم: "خوب هر چه باشد اینجا منزل مادر و برادر شماست، تازه قبل از ازدواج هم ما نسبت فامیلی داشتیم، اما آن جا منزل مادر زن و دائی زن سابق شماست که من به خاطر شما به آنجا آمدم و هر که شنید متحیر ماند که چگونه من راضی شدم به آن خانه بیایم ولی در عین حال من از هیچ کدام از آنها بدی ندیدم و ناراضی نیستم، خیلی هم راضی‎ام."
نوری علا دیگر چیزی نگفت. بعد از ظهر هم من به اداره نرفتم و شب با نوری‎علا باز به منزل خودمان یعنی منزل ذهبی برگشتیم. فردا صبح به اداره رفتم، ظهر هم که منزل مادرم بودم. شب مثل همیشه به خانه برگشتم. ابتدا به اتاق خودم رفتم، لباسم را عوض کردم، سر و صورتم را شستم و مثل همیشه رفتم پائین، پیش محترم خانم و بقیه خانواده. سلام کردم نمی‎دانم کی جواب داد. گوشه‎ای نشستم، دیدم برخلاف همیشه هرکسی خودش را در گوشه‎ای و به کاری مشغول کرده و اصلا اعتنائی به من نمی‎کنند. حتی سماور و چای هم در کار نبود. محترم خانم، مینو را در بغل گرفته بود یک گوشه نشسته بود. جواهر خانم (مادر محترم خانم و ذهبی) که کر بود و گوشه‎ای ساکت چُرت می زد. شکوه اعظم به بچه‎اش وَر می‎رفت، سکینه خدمتکار در راهروی اتاق نشیمن بود. کمی نشستم دیدم احدی به من اعتناء نمی‎کند، گلوی خشک نه چائی، نه شامی، نه توجه و اعتنائی. فکر کردم چی شده؟ چه اتفاقی افتاده! پس از شاید یک ساعت که خود را مورد بی‎مهری و اهانت همه دیدم به اتاقم رفتم لباسم را درآوردم و خوابیدم، ولی از گرسنگی و عادت به چای خوابم نمی‎بُرد.
نفهمیدم ذهبی کی آمد یا اصلاً نیامده؟ ساعت حدود ده شب و نزدیک به حکومت نظامی۱بود که دیدم نوری‎علا وارد اتاق شد و گفت: "اقدس لباس بپوش! هرچه داری جمع کن، میرزاعلی و دو نفر حمال آورده‎ام، زود برویم منزل مادرم!" خودش هم تند و تند مشغول جمع کردن لوازمش شد. گفتم: "الان حکومت نظامی است." گفت: "عیبی ندارد از کوچه پس کوچه می‎رویم." من هاج و واج مانده، هرچه داشتیم جمع کردیم آمدیم پائین. گفتم: "صبر کن بروم از این ها خداحافظی کنم." گفت: "گور پدرشان هم کرده، لازم نیست!" همه اهل خانه در اتاق‎ها بودند، درها را هم بسته بودند. آیا ذهبی خانه بود یا نه، نمی‎دانم، صدا از اَحدی درنیامد. ما از خانه خارج شدیم و در را بستیم. و تا همین لحظه هم خدا گواه است من نمی‎دانم در غیاب من چه شد، و نوری‎علا راجع به من چیزی از آنها شنیده بود، یا میانه‎اش با ذهبی بهم خورده بود یا چه که با این عجله مرا از آن خانه بیرون آورد.
بعد از ساعت حکومت نظامی، هر نوع عبور و مروری ممنوع بود. همه جا خلوت و تاریک بود. بعید نبود که نوری علا به سربازهای کشیک خود را معرفی کرده یا باجی داده بود که اجازه دهند، از کوچه و پس کوچه ها عبور کنیم. به منزل مادرش رسیدیم. در این خانه برعکس، همه بیدار و در انتظار آمدن ما بودند. چائی و شام و شبچره، همه چیز حاضر بود، و همه خندان و با محبت. علی‎اکبر خان برادر نوری‎علا، همسرش خانم معظّم، و بخصوص مادر شوهرم چقدر مَقدم ما را گرامی داشتند و با شادی از ما پذیرایی کردند. تازه من این‎جا که شب از نیمه گذشته بود، غذا و چای خوردم. و باز خوشحال که مثل عروسی که به خانه مادر شوهر می‎رود، عروس خانه شدم. خلاصه اینجا هم شب خوبی بود. بزرگترین اتاق خانه را با یک تختخواب استیل دو نفره، و قالی و قالیچه، برای ما آماده کرده بودند.
موقع خوابیدن، نوری‎علا گفت: آنها (محترم خانم و فامیل ذهبی) چشم دیدن ترا نداشتند، از ترسِ من، ظاهراً با تو خوب بودند، راجع به تو افکار بدی داشتند، در حالی که من به تو افتخار می‎کنم. آنها این را حس می‎کردند که من تو را ورای آن دو زن گذشته‎ام دوست می‎دارم؛ چون تحصیل کرده هستی، اجتماعی و خانمی. هرگز آن دو زن مثل تو نبودند. تو به مال و منال دنیا توجه نداری، دیدند که با چه بی‎اعتنائی به صندوق لباس و جواهرات نگاه کردی و برنداشتی. من در غیاب تو به آنها گفته‎ام که این زن واقعا زن زندگی‎ست، نه زن تجملات و خودنمائی.
ای خدا که این حرف‎ها چقدر مرا خوشحال می‎کرد، خودم حس می‎کردم که کارهایم که بدون توجه و ریا، بلکه همه را طبیعی و واقعی انجام می‎دادم، در نظر شوهرم یا دیگران چه وجه‎ای دارد. من ظاهر را نگاه می‎کردم، از باطن کسی خبر نداشتم. چون خودم ظاهر و باطنم یکی بود (به خاطر دارم یکی از معلم‎های قدیمی خودم را به نام آقای پروین گنابادی که مردی پاک و بی‎غَل و غَش و ادیب و دانشمند بود، به خدا نمی دانم او چه چیز از من دیده بود که یک روز در سر کلاس، که درس ادبیات می داد گفت من از خانم منوچهری خیلی خوشم می‎آید آنقدر ظاهر و باطنش پاک و یک‎نواخت است که هرکس می‎داند او از چه کسی خوشش می‎آید یا از چه کسی بدش!!!) به خدای یگانه اگر خودم راجع به خودم اصلا در این زمینه فکری کرده بودم، حالا چه باعث شده بود که او این حرف را زد نمی دانم!
در این منزل هم همان قرار خانه ذهبی را با خانم برادرش گذاشت، یعنی ۸۰ تومان بابت مخارج دو نفریمان به او می داد و ۱۶تومان را هم خودش برمی‎داشت، حمام من هم با مادرم بود. من در این مدت که زمستان بود، حتی از پارچه‎هائی که نوری‎علا از صندوق‎ها به من داده بود چیزی ندوخته بودم. سرانجام از یک پارچه شیک، یک مانتو برای خودم دادم خیاط دوخت و پولش را یادم نیست از هزار تومان خودم دادم یا باز از مادرم گرفتم. بهر حال من از روی حقوقم چیزی برنمی‎داشتم.
در خانۀ نوری‎علا، همیشه‎ برنج و روغن و ذغال، و گاهی کره و ماستِ آب گرفته و گوشت قورمه و این قبیل چیزها را از مازندران که هنوز املاک و دارائی داشت می‎آوردند. که در اصل سهم نوری‎علا و مادرش بود، که قبل از نقل مکان ما همه را برادر و خانم‎اش استفاده می‎کردند. لکن حالا قسمتی از آنها صرف ما می‎شد. حتی این خانه هم متعلق به نوری‎علا بود، اما چون او احتیاجی به آن نداشت، مادرش و برادرش سال‎ها در آن می نشستند و برادرش بعد از ازدواج، خانم معظّم را با دایه‎اش به همین خانه آورده بود.
آنچه از زندگیِ سابقِ نوری‎علا می‎دیدم، سال‎ها خوشگذرانی و عیاشی، با پول و خانه‎های مجلّل، آشپز، نوکر، کلفت، سرایدار، باغبان، درشکه‎چی و راننده بود. او حتی دستۀ موسیقی مخصوص خود داشت که "پری فرهنگی" همسر تارزن او بود. خب معلوم بود آن جواهرات و آن همه لباس‎های رنگارنگ منجوق دوزی و یراق دوزی شده، و زرق و برق‎ها در شب نشینی‎ها و میهمانی‎ها پوشیده می‎شد. حالا من زمانی همسر او شده بودم که نسبت به زندگی شاهانه گذشته‎اش، آه نداشت با ناله سودا کند و من بدون کوچکترین توجهی فقط وجود او را می‎خواستم و بس.
از اول صبح به اداره می‎رفتم و تا عصر کار می‎کردم، کارم را دوست داشتم و زمینه های بالا رفتن را می دیدم. اما نه تنها حقوقم را دو دستی تقدیمش می‎کردم که حتب  لب تر نکردم که بگویم چیزی کم است یا کسی چپ نگاهم کرد. و الحق، حتی اگر هم به ظاهر، کسی نه تنها چپ نگاهم نکرد بلکه خیلی هم احترام می‎گذاشتند و یک حُسن نوری‎علا آن بود که احدی جرأت نمی‎کرد رفتاری غیر از این با من داشته باشد. یک موردش را ذکر می‎کنم.
نوشتم تازه یک هفته بود که عقد کرده بودیم، و من هنوز خانه پدرم بودم، شبی که شب شش فریدون، فرزند دوم ذهبی بود و مهمانی مفصل با مطرب و غیره داشتند، من را هم دعوت کرده بودند. وقتی وارد مجلس شدم، خیلی‎ها را نمی‎شناختم. اما جاری‎ام، خانم معظّم، بلافاصله جلو پایم بلند شد و سعی کرد مرا در جای خود بنشاند و خودش رویِ صندلیِ پائین‎تر از من بنشیند. اما من قبول نکردم و او را به زور سر جای خودش نشاندم و خود روی صندلی بغل دست او نشستم. ولی جاری‎ام مکرر در مکرر به من اصرار می‎کرد که جای‎مان را عوض کنیم. من همیشه از تعارف زیاد بدم می‎آمد. حالا هم به عقلم نمی‎رسید که مگر جا با جا فرق دارد. بالا و پائین یعنی چه؟ سایرین هم بِرّ وُ بِرّ مرا نگاه می کردند زیرا اکثر فامیل شکوه اعظم بودند و تا آن شب، مرا ندیده بودند. می‎خواستند رفتار و کردار و شکل و قیافۀ مرا ببینند و بدانند زن تحصیل کرده و اداری‎ای که حاضر شده با نوری‎علا که تازه از زندان درآمده ازدواج کرده، کیست و چگونه آدمی است. ولی به خدای تعالی من سرم اصلا در این چیزها نبود.
یک دفعه دیدم محترم خانم با شتاب به طرف من و خانم معظّم آمد و سریع گفت: شما را به خدا تا نوری‎علا افتضاحی بالا نیاورده جاهایتان را عوض کنید. آنوقت دیگر مجبور شدم گوش کنم. حالا تازه متوجه نوری‎علا شدم که با حالت عصبی، بین چند نفر در قسمتی دیگر از اتاق نشسته و ما را نگاه می کند. بعد از پایان مهمانی که البته تا صبح ادامه داشت، اما مهمان‎ها کمتر شده و دسته دسته با هم حرف می‎زدند، از جایم بلند شدم و رفتم روی صندلی کنار نوری‎علا نشستم. مشروب زیادی خورده بود. برگشت نگاهم کرد و دستش را به گردنم انداخت و گفت: حالا کارِ من به جائی رسیده که زنم باید پائین دستِ زن اکبر (برادرش) بنشیند؟! من گفتم: او خیلی به من اصرار کرد که من بالا دست او بنشینم، ولی خودم قبول نکردم، زیرا او هم زن برادر تست مگر چه فرق می‎کند، من بالاتر بنشینم یا او؟ گفت: تو غیر از این‎ها هستی، تو خودت را دست کم می‎گیری، این‎هائی که اینجا هستند لیاقت همنشینی با تو را ندارند. تو با آنها فرق داری! من می‎دانم که چه زنی گرفته‎ام و اینها از بُخل و حسد دارند می‎ترکند! من حاج و واج او را نگاه می‎کردم. با خود می‎گفتم این‎ها همه از من شیک‎تر و شادترند، چرا باید به من بخل و حسد بورزند؟ بعد می‎دیدم واقعاً نوری‎علا از اکثر مردهای آنها، نه، بلکه از همه آنها بهتر است، و با خود می‎گفتم خُب، حق دارند به داشتن چنین شوهری که دارم حسودی‎شان شود. پس با غرور خودم را به او چسباندم و ازش تشکر کردم.
خلاصه در ایامی که با مادر و برادر شوهر و خانمش زندگی کردیم، باز هم مثل گذشته، صبح‎ها به اداره می‎رفتم، ظهرها ناهار را با خانواده‎ام در منزل مادرم می خوردم و عصرها پس از بازگشت از اداره به خانه خودمان می‎رفتم. در این زمان پدرم خانۀ تازه‎ای می‎خرد، درست روبروی خانه‎ای که وقتی من ۴ سال داشتم و مسیح در ساوجبلاغ به دنیا آمده بود، به تهران برگشتیم و از وقارالدوله آن را اجاره کردیم.
با این که خانۀ جدید مادرم اینها نزدیک منزلی بود که با شوهرم و بستگانش زندگی میکردم، باز من نهار را منزل مادرم می‎رفتم زیرا دیگر حاملگی من محسوس بود و حالت ویار داشتم. البته مثل بعضی زن‎ها که در قدیم چیزهای عجیب و غریب ویارشان بود، نبودم، اما بس که غذاهای جاری‎ام کم روغن و ترشی و بی‎هیچ حشر و زوائدی بود، میلی به خوردن نداشتم. حتی سبزی خوردن یا ترشی سر سفره نبود، فقط برای اشتهای بیشتر، پیاز سر سفره می‎گذاشتند و برعکس من تقریباً سبزی‎خوار بودم.
مادرم همیشه به شوخی می‎گفت بهار که می‎شود اقدس را باید مثل گوسفند به حصیل بست! منظورش علف‎خواری بود. حالا دیگر بدتر شده بودم، دلم همه‎اش غذاهای ترش و سبزی و میوه می‌خواست. گاهی سر غذا یک مرتبه حال تهوع بهم دست می‎داد، نوری‎علا فوراً یک تکه پیاز در دهانم می‎گذاشت که بتوانم غذا را فرو دهم. در هر حال من ظهرها باز منزل مادرم می‎رفتم بعد از ظهر از آنجا به اداره. دوباره شب که روزها تقریبا داشت بلند می شد عصری که به خانه می آمدم چون از جلوی منزل مادرم رد می‎شدم سری به آنجا می‎زدم و مادرم که همیشه مراقب حالم بود و چیزی به دلخواه من درست می‎کرد و می‎خوردم، بطوری که به خانه خودمان که می‎رفتم دیگر شام نمی‎خوردم، و چون کاری نداشتم، جاری‎ام هم اکثراً عصرها با کلفتش از خانه بیرون می‎رفت و شب، حدود ساعت ۸ و ۹ برمی‎گشت، و من حوصله نشستن با مادر شوهرم را هم نداشتم، به اتاق خودم می‎رفتم و دراز می‎کشیدم.
اما وقتی نوری علا به خانه می آمد، به خاطر او باز بلند می‎شدم پیش آنها می‎نشستم ولی اغلب سیر بودم و چیزی نمی‎خوردم. من قصد نداشتم که وانمود کنم عمداً خانه پدرم می‎روم و چیزی می‎خورم، ولی شوهرم احساس می‎کرد من نمی‎توانم غذاهای این‎ها را بخورم ولی حرفی نمی‎زنم. من در ۲۲ آبان ۱۳۲۰ عقد شدم. بقیه مهر و آبان و آذر و دی و بهمن را در خانه پدرم بودم و آن همه جریان که ذکر شد را گذراندم، از اواسط بهمن به منزل ذهبی رفتم، بقیۀ بهمن و اسفند، و فروردین و اردیبهشت سال بعد را در منزل جدیدمان بودم. یعنی موقعی که تقریبا حاملگی‎ام محسوس شده بود.
در این زمان، یک شب نوری‎علا به من گفت: "فردا که جمعه است به اتفاق فضل‎الله علی‎آبادی، و خانمی که از دوستانش، قرار است برای گردش به شمیران برویم! زود بخواب که فردا خسته نباشی." این اولین گردشی بود که قرار شد از صبح جمعه تا عصر طول بکشد. صبح من و شوهرم سر ساعت معین سر کوچه رفتیم. دیدم علی آبادی (پسر عموی شکوه اعظم، که من او را بسیار در خانه ذهبی دیده بودم)، با یک خانم چادر مشکی در ماشین نشسته‎اند ما هم در عقب ماشین سوار شدیم. نمی‎دانم به کجای شمیران رفتیم، زیرا من در خانۀ پدرم چنین جاهائی نرفته بودم. باغچه‎ای بود و در وسط خیابانش فرش انداخته بودند. درست یادم نیست بساط عرق و چای و نهار را کی تهیه کرد یا از کجا آوردند.
پس از کمی گفتگو و آشنایی با آن خانم، خودش برای من تعریف کرد که من قبلا با این آقای علی آبادی دوست و رفیق بودم، بعداً شوهر کردم، شوهرم یک تاجر بازاری است و من دوستش ندارم، دلم هنوز پیش این آقاست. امروز هم به شوهرم به دروغ گفته‎ام یکی از اقوامم از مکه آمده، می‎خواهم به دیدنش بروم، ولی با این آقا اینجا آمدم! خب، همه چی معلوم بود، اگر او هم شرح نمی‎داد، نوری‎علا می‎گفت. من میدانستم که علی‎آبادی زن ندارد.
در هر حال برای من وجود آن‎ها مطرح نبود، من در کنار شوهرم که برایش می‎مردم، خوش بودم، هرکجا مرا می‎بُرد، می‎رفتم، به من چه مربوط که علی‎آبادی با زن شوهردار چه کار داشت. ولی گویا امروز شوهرم از آوردن من به اینجا قصد دیگری جز تفریح من داشت. و من که ساده لوح و بی‎خبر از همه آن چه در اطرافم گفته می‎شد و می‎گذشت بودم، جز مهربانی شوهرم چیزی را درک نمی‎کردم و چقدر خوشحال بودم که یک روز تعطیل را هم در کنار او به گردش رفته‎ام! آن روز به اصرار شوهرم، من دو سه گیلاس نصفه آب جو خوردم.
ناگفته نماند که در زمان دوشیزگی‎ام من خیلی دلم می‎خواست کمی چاق شوم. پدرم برای برآوردن این آرزویم خیلی خرج کرد. مدت کوتاهی قبل از عقد شدنم نیز به توصیه یکی از همکارانم ملک دربندی، (او نوری‎علا را از قبل می‎شناخت)، به مطب دکتری به نام دکتر سهرابِ برخوردار رفتیم که اطراف خیابان استامبول مطب داشت، و فقط عصرها در مطبش می‎نشست. دکتر یک آمپول برایم نوشت که باید هرشب یکی را در رگم تزریق می‎کرد، و من هر بار با ملک‎دربندی به مطب دکتر برخوردار می‎رفتم. همچنین دکتر توصیه کرد که برای چاق شدن هر شب یک بطری آبجو با مقداری پسته بخورم. دکتر خواسته بود هر روز خودم را وزن کنم تا ببینم تغییری کرده‎ام یا خیر؟ من شاید مدت دو هفته این کار را کردم ولی چون از آن هم نتیجه‎ای نگرفتم، ادامه ندادم.
من این جریان را همان ابتدا که به عقد نوری‎علا درآمدم به او گفتم. او دکتر را می‎شناخت، حتی خودش به من گفت بیا با هم به مطبش برویم، چون مرا می‎شناسد و حالا ما را با هم ببیند. من قبول کردم. وقتی ما دو نفر وارد مطبش شدیم، دکتر با نوری‌علا خیلی خوش و بش کرد و به ما تبریک گفت. بعد هم مقداری از من به او تعریف. دکتر سهراب برخوردار، طبیب زندان شهربانی بود و از تمام کمّ و کیفِ زندگیِ نوری‎علا، با خبر بود. شاید چون می‎دانست او در ایام زندانی بودنش، همسری نداشته، تا ما را دید متوجه شد که ازدواج کرده‎ایم.
حالا روی آن حساب که من گفته بودم دو هفته‎ای آبجو خوردم، امروز با قسم دادن من به جان خودش، با من بمیرم، این یک گیلاس را هم به خاطر من بخور، من نمی‎دانم چند گیلاس خوردم و هرچه می‎گفتم به خدا من از آبجو بدم می‎آید و فقط به خاطر چاق شدن دو هفته آنرا خوردم، و تازه من حامله‎ام، ولی باز با اصرار وادارم کرد که بخورم. چندی در همان باغچه نشسته بودیم که علی‎آبادی با آن خانم به اتاقی رفتند که کارشان انجام شد و همگی به شهر برگشتیم.
در طول راه، گیج و منگ بودم، نفهمیدم آن خانم را علی‎آبادی کجا پیاده‎اش کرد. منقلب و از خود بی‎خود شده بودم، مثل مار به خودم می‎پیچیدم و بالاخره هم طاقت نیآوردم و هرچه خورده بودم را برگرداندم. آن هم در ماشین خیلی تمیز و نوی علی‎آبادی که اصلا مال خودش هم نبود گویا از یکی از رفقایش گرفته بود. نوری‎علا آنقدر دستپاچه شده بود که حتی کلاهش را جلوی دهان من گرفت. چه بر سرِ کلاهش آمد، یادم نیست. ناچار مقداری مانده به خانه، نوری‎علا خواست پیاده شویم.
مرا به یک بستنی فروشی برد، آنجا دست و صورتم را شستم یک بستنی به من داد تا حالم کمی جا آمد و مرا به خانه برد. واقعاً او فکر نکرد که من حامله هستم و عادت به این چیزها ندارم! بعدا به من گفت: مقداری هم عرق داخل آبجو کردم و به تو دادم! آخر رندان می‎گفتند این زنی که تو گرفتی از این کارها بسیار کرده! من هم خواستم امتحان کنم، که بحمدالله هم روسیاه شدند! جواب هر که این حرف ها را درباره‎ام زده بود، به خدای خود حوالت کردم. (شاید هم از شکاک بودن خود نوری‎علا سرچشمه می‎گرفت).
دیگر نوری علا مرا با خود به تفریحات آن چنانی نبرد. اما خودش اغلب، روزهای جمعه بیرون می رفت و گاه شب ها نیز دیر به خانه می آمد. در منزل هم، کم کم اوضاع گرم و بریز و بپاش اولیه، دگرگون میشد. خانم معظّم گویا از زندگی با ما خسته شده بود، یا نمی‎دانم چه پیش آمد که دیگر گرمی و مهربانی سابق را نداشت و از طرفی نوری‎علا هم شب‎ها خیلی دیر، گاه تنها و گاه با برادرش، به خانه می‎آمد. همانطور که نوشتم چون کسی جز مادر شوهر و بی‎بی و میرزاعلی در خانه نبودند، من هم یک راست می‎رفتم به پشت بام که روی یک تخت سفری برای‎مان پشه بند زده بودند، می‎خوابیدم. اگر نوری‎علا گاه صدایم می‎زد، می‎آمدم پائین و کنارشان کمی می‎نشستم.
این که هرشب او دیر به خانه می‎آمد کم نبود که هر جمعه نیز بدون توجه به شرایط من، از صبح از خانه بیرون می‎رفت و من هم به خانه مادرم می‎رفتم. مدتی این برنامه اجراء شد تا جمعه شبی من از خانه مادرم برگشتم. زهرا کلفت جاری‎ام گفت: عصری آقای نوری‎علا را در خیابان دیدم که با دخترش مینو به سینما می‎رفت!

ادامه دارد

۱-پس از آغاز جنگ جهانی دوم ( ۹ شهریور ۱۳۱۸- ۱ سپتامبر ۱۹۳۹)، ایران بی‌طرفی خود را اعلام کرد، اما به دلیل گستردگی مرز ایران با اتحاد جماهیر شوروی و درگیری با آلمان این بی‌طرفی ناپایدار بود. ارتش متفقین به بهانهٔ حضور جاسوسان آلمانی در ایران این کشور را اشغال کرد. در روز ۳ شهریور ۱۳۲۰ نیروهای شوروی از شمال و شرق و نیروهای بریتانیایی از جنوب و غرب، از زمین و هوا به ایران حمله کردند و شهرهای سر راه را اشغال کردند و به سمت تهران حرکت نمودند. ارتش ایران به سرعت متلاشی شد. از آنجا که شواهد و قراین موجود نشان می‌داد که حمله متفقین به کشور بحرانی سیاسی اجتماعی را دامنگیر حکومت خواهد کرد، در روز شنبه ۸ شهریور ۱۳۲۰ دولت، طی اعلامیه‌ای در تهران اعلام حکومت نظامی کرد.
 رضاشاه با فشار متفقین به خصوص بریتانیا، ناچار به استعفاء شد. متفقین پس از مدت‌ها کشمکش با روس‌ها بر سر نوع حکومت جدید ایران، بالاخره در انتقال سلطنت به پسرش -محمدرضا-  که ولیعهد او نیز بود، به توافق رسیدند. ایران که در آغاز جنگ، بی‌طرفی خود را اعلام کرده بود نهایتاً در ۱۷ شهریور ۱۳۲۲ به آلمان اعلان جنگ داد. هدف اصلی ایران از اعلان جنگ پیوستن به اعلامیه ملل متحد و شرکت در کنفرانس‌های صلح پس از جنگ بود. پس از اتمام جنگ، ارتش بریتانیا ایران را ترک کرد ولی نیروهای نظامی ارتش آمریکا وارتش شوروی، همچنان در ایران باقی‌ماندند، که به تشکیل دو حکومت خودمختار و کوتاه ‌مدت جمهوری مهاباد در کردستان و حکومت فرقه دموکرات در آذربایجان انجامید.



دوران ازدواج

خاطرات اقدس منوچهری (نوری‎علا) / بخش سوم / ازدواج / شماره ۱

هیچ نظری موجود نیست: